درباره مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

 مساله وحدت و تقريب مذاهب اسلامی، از ديرباز همواره جز اهداف و آمال آزاد انديشان، متفکران و شخصيت‌های مصلح سياسی و مذهبی بوده و تلاش برای تحقق آن در اعصار گوناگون، با نشيب و فراز فراوان روبرو گرديده است. از ابتدای تشکيل نظام جمهوری اسلامی ايران نيز وصول به اين هدف مقدس، که متکی به ريشه های استوار در کتاب و سنت می باشد، يکی از بزرگترين اهداف رهبر کبير انقلاب، حضرت امام خمينی (ره) بوده است.

 

طرح مساله تقريب مذاهب در جهان اسلام، به معنای «نزديک شدن پيروان مذاهب اسلامی با هدف تعارف و شناخت يکديگر به منظور دستيابی به تئالف و اخوت دينی بر اساس اصول مسلم و مشترکات اسلامی»، در پی ناهمسازگري ها و تفرقه های موجود ميان جوامع مختلف اسلامی آغاز گرديد. تبعات ناشی از اين مسئله، در روابط قومی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مسلمانان هويدا گرديد. به موازات پيدايش اين اختلافات، تلاش در جهت همبستگی و وحدت ميان مسلمانان از سوی دانشمندان و مصلحان جامعه اسلامی نيز آغاز شد. در اثر اين تلاش‌ها، تا قرن ششم هجری شاهد تلاقی گسترده انديشه ميان عالمان و حاملان حديث از مذاهب مختلف اسلامی هستيم. در اين دوران، وجود مناظره های علمی بسيار ميان انديشمندان و در اغلب موارد واقع گرايی و تلاش در جهت پيشبرد مطالعات علمی و پژوهشی بدون ابراز تعصب ناروا نسبت به يک مذهب خاص، نشان از نزديکی و همسازگرايی فرق گوناگون اسلامی دارد.

 

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ، مؤسسه اي است اسلامي، علمي، فرهنگي و جهاني با ماهیت غير انتفاعي كه به دستور حضرت آيت الله خامنه اي ، ولي امر مسلمين در سال 1369 هجري شمسي برای مدت نا محدود تأسيس شد و داراي شخصيت حقوقي مستقل است . و محل اصلي آن تهران می باشد و مي تواند در صورت ضرورت در نقاط مهم ايران و ساير كشورهاي جهان شعب يا دفاتري تأسيس كند.

 

يكشنبه 30 ارديبهشت 1397 5 رمضان 1439 Sunday 20 May 2018
روش‌ شناسی تاریخی علّامه طباطبائی در «تفسیر المیزان» - بخش   پایانی
1394/09/16 1135

روش‌ شناسی تاریخی علّامه طباطبائی در «تفسیر المیزان» - بخش پایانی

تاریخ و تاریخ نگاری بخش عظیمی از فرهنگ مکتوب عصر اسلامی را به خود اختصاص داده و آیات تاریخی قرآن، عمده ترین عامل توجه مسلمانان به تاریخ و رشد تاریخ نگاری اسلامی به شمار آمده است.

 ارزش و جایگاه تاریخ در تفسیر

 

 

3. مبنا قرار دادن گزارش تاریخی

مفسر در برخی موارد، دیدگاه خود را بر پایة گزارش تاریخی بنا می نهد. دربارة اینکه ذوالقرنین همان کوروش است، استناد به قسمت هایی از تورات منشأ پذیرش این قول شده است. این قسمت ها عبارتند از: کتاب عزرا، فصل اول؛ کتاب دانیال، فصل ششم؛ کتاب اشعیا، فصل 44 و 45 که در آنها به طور مفصل به تجلیل و تقدیس کوروش پرداخته اند (همان، ج 13، ص 392).

یا آنکه در واکاوی یأجوج و مأجوج، برخی به تورات ارجاع داده اند که در موارد ذیل نام یأجوج و مأجوج به چشم می خورد: سفر پیدایش، فصل 10؛ کتاب حزقیال، فصل 38؛ همان کتاب، فصل 39؛ و اصحاح 20 از رؤیای یوحنا (همان، ص 381).

در بررسی لغوی معنای مسیح، علّامه طباطبائی از میان وجوهی که برای مسیح گفته شده، گرچه وجه خاصی را انتخاب نمی کند، ولی در بررسی دو وجه از این وجوه، به تاریخ و عهدین متمسک می شود:

وجه اول: کلمة مسیح عربى کلمة مشیحاى عبرى است که در کتب عهدین عبرى آمده و به گونه اى که از این دو کتاب استفاده مى‏شود، رسم بنى اسرائیل چنین بوده که هر پادشاهى تاج گذارى مى‏کرده، که کاهنان او را با روغن مقدس مسح‏ مى‏کرده اند تا سلطنتش مبارک شود و بدین مناسبت، پادشاه را مشیحا مى‏گفتند، که یا به معناى خود شاه است و یا به معناى مبارک (همان، ج3، ص304).

وجه دوم: از کتب بنى اسرائیل استفاده مى‏شود که حضرت عیسى علیه السلام را از این جهت مسیحا نامیدند که در بشارت آمدنش خوانده بودند: او به زودى در بنى اسرائیل ظهور مى‏کند و او بر ایشان حکم مى‏راند و منجى ایشان است. در انجیل آمده:

وقتى فرشته نزد مریم درآمد و گفت: ... پسرى می زایى و نامش را یسوع مى‏گذارى و این به زودى مردى عظیم مى‏شود که حتى او را پسر خداى على مى‏خوانند و رب به او کرسى داود، پدرش، را خواهد داد و تا ابد بر بیت یعقوب حکم رانى خواهد نمود و ملک او آخر ندارد (انجیل لوقا: 1ـ34).

4. عدم نقل گزارش تاریخی

مفسران، به ویژه مفسرانی که با رویکرد منفی به تاریخ نگریسته اند، در موارد فراوانی، گزارش های تاریخی را نقل نکرده اند. علّامه طباطبائی درخصوص روایات تاریخی، ذیل آیة 139 تا 148 سورة صافات وإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ دربارة حضرت یونس علیه السلام می نویسد:

روایاتى که از طرق امامان اهل بیت علیه السلام در تفسیر این آیات وارد شده با اینکه بسیار زیاد است و نیز بعضى از روایاتى که از طرق اهل سنت آمده، هر دو در این قسمت (اسرائیلی بودن) شریکند که بیش از آنچه از آیات استفاده مى‏شود چیزى ندارند، البته با مختصر اختلافى که در بعضى از خصوصیات دارند، و ما هم به همین جهت، از نقل آنها صرف نظر کردیم (طباطبائی، 1393، ج17، ص253).

سیدقطب نیز در توضیح آیات مربوط به حضرت نوح علیه السلام، از ذکر هرگونه روایت تاریخی امتناع می ورزد (سیدقطب، بی تا، ج2، ص346).

یکی از شاخصه های بارز نااستواری متنی گزارش های تاریخی اختلاف های فراوان بین آنها در یک موضوع و آیة خاص است؛ مثلاً، آیة 102 سورة مبارکة بقره واتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ پراحتمال ترین آیة قرآن شمرده شده است (1 به توان 4 در 3 به توان 9 در 4). آیة مربوط به ذوالقرنین نیز یکی از این آیات است.

علّامه طباطبائی در تفسیر آیات مربوط به ذوالقرنین می نویسد: روایات مروى از طرق شیعه و اهل سنت از رسول خدا علیه السلام، و از طرق خصوص شیعه از ائمة اطهار علیه السلام و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعان، که اهل سنت با آنها معاملة حدیث نموده اند (که آنها را احادیث موقوفه مى‏خوانند) دربارة داستان ذوالقرنین بسیار اختلاف دارد؛ آن هم اختلاف هایى عجیب، و آن هم نه در یک بخش داستان، بلکه در تمامى خصوصیات آن.

 این اخبار در عین حال، مشتمل بر مطالب شگفت‏آورى است که هر ذوق سلیمى از آن وحشت نموده و بلکه عقل سالم آن را محال مى‏داند، و عالم وجود هم منکر آن است. و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقایسه نموده، در آنها دقت نماید هیچ شکى نمى‏کند در اینکه مجموع آنها خالى از دسیسه و دستبرد و جعل و مبالغه نیست. از همة مطالب غریب‏تر، روایاتى است که علماى یهود که به اسلام گرویدند ـ از قبیل وهب بن منبه و کعب الاحبار ـ نقل کرده اند؛ یا اشخاص دیگرى نقل کرده اند که از قراین به دست مى‏آید از همان یهودیان گرفته‏اند. بنابراین، دیگر چه فایده‏اى دارد که ما به نقل آنها و استقصا و احصای آنها با آن کثرت و طول و تفصیلى که دارند، بپردازیم؟ (طباطبائی، 1393، ج15، ص310).

ولی با این حال، جالب است که ایشان در ادامه، این اقوال تاریخی را نقل می کند و به این اختلافات هم می پردازد.

چند نکته از این نمونه تفسیری که علّامه طباطبائی نقل کرده، مدنظر است:

اول. تأکید بر این مسئله که با وجود آنکه به آسیب اسرائیلیات اشاره می شود، ولی در عمل، از جانب مفسر تحرزی از آن نمی شود. البته شاید کسی این گونه از مرحوم علّامه دفاع کند که وی در بحث روایی خود، بنا ندارد مبنا و اصول تفسیر آیات را مطرح کند، بلکه صرفاً درصدد ارائة یک بستة روایی در کنار تفسیر آیات است.

دوم غالب یا همة این اختلافات ذکرشده از منابع روایی سنّی و شیعه بوده است، نه کتب تاریخی. اگر غرض قرآن از تاریخ بدون تحدید زمان و مکان آن است که عبرت گیری به همین وسیله حاصل می شود و نیازی به ذکر جزئیات نیست، پس باید گفت: این همه جزئیاتی که در زبان این روایات آمده چگونه قابل توجیه است؟

باید توجه داشت که صرف ناسازگاری بدوی عقلی نمی تواند مجوزی برای طرد روایت باشد. چه بسا مضامین یک روایت به معجزه ای ارتباط داشته باشد و یا اینکه متن آن قابل تأویل باشد. در ادامه، به این دو مسئله می پردازیم:

5. نقل گزارش بدون اظهارنظر

با توجه به اشتراکات فراوان قرآن و عهدین در مواد تاریخی، مفسران در تفسیر خود، به گزارش های عهدین بی توجه نبوده اند. نقل یک مطلب بدون اظهارنظر دربارة صحت و سقم آن، می تواند فواید ذیل را به همراه داشته باشد:

اول. مفسر به گزارش ها بی توجه نبوده و آنها را در تفسیر خود لحاظ کرده است. می توان گفت: در بسیاری از موارد، مفسر به بیان تاریخ می پردازد، ولی هدف از آن چیزی جز نقل نیست و هیچ ارتباطی با تفسیر آیه ندارد. همین حساسیت موجب می شود که مفسر از تعبیر رُوِی استفاده کند، یا آنکه درنهایت، علم آن را به خدا واگذار کند. نمونة این رویکرد تفسیر کشاف است که از ممیزات آن سلامت از داستان های اسرائیلی است و در نقل گزارش های داستان حضرت داود و سلیمان‡ به همین صورت عمل کرده است (زمخشری، بی تا، ج2، ص280).

شاید یکی از علل عدم توقف حضور اسرائیلیات در تفاسیر، همین مسئله باشد؛ یعنی مفسر با وجود اذعان به بی پایگی گزارش، خود را ناگزیر از نقل آن برای اعتباربخشی به جامع نگری خود می داند. این رویکرد مفسران می تواند این پیام را به دنبال داشته باشد که در بدترین شرایط نیز طرد گزارش های تورات توصیه نمی شود.

از سوی دیگر، نقل این گزارش ها می تواند گویای پذیرش ضمنی آنها توسط مفسر و تأیید شدن نظر تفسیری وی توسط آن گزارش ها باشد. علّامه طباطبائی در تفسیر آیة اِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ (آل عمران: 35) براساس روش تفسیری خود، در ضمن بحث روایی، به نقل برخی روایات تاریخی شیعی می پردازد و آن گاه این گونه نتیجه گیری می کند: این روایات به طورى که ملاحظه مى‏فرمایید، درست مطابق بیان ماست (طباطبائی، 1393، ج3، ص287).

جالب است که ایشان دو اشکال جدیدی را که براساس آن روایات به وجود می آید بی پاسخ خوانده و از عهدة تفسیر خود خارج می داند؛ یعنی تاآنجاکه گزارش تاریخی همراه با نظر تفسیری ایشان است، از آن به عنوان مؤید استفاده می کند، و درآنجاکه با اشکال مواجه می شود اصراری بر مبنا بودن آن روایت ندارد.

از سوی دیگر، کارکرد تاریخ در تفسیر را نباید یک کارکرد آنی و مستقیم تصور کرد، بلکه مجموعه فضایی که گزارش های تاریخی برای مفسر فراهم می کند ایشان را به برداشت صحیح تر از آیه نزدیک می کند. علّامه طباطبائی از کسانی است که در عمل نشان داده بین تفسیر آیات تاریخی و ذکر اقوال مورخان تفاوت است و مجرد ذکر یک تاریخ ذیل آیة تاریخی به معنای تفسیر آیه محسوب نمی شود. ایشان پس از تفسیر آیات تاریخی مربوط به حضرت نوح علیه السلام (سورة هود) و نقل روایت، می نویسد:

این حدیث، که ما قسمتى از آن را با طول و تفصیلش نقل کردیم، خیلى ارتباط به بحث تفسیرى نداشت. چیزى که هست، ما آن را به عنوان نمونه‏اى از روایات بسیارى که در این جزئیات از طرق شیعه و اهل سنت وارد شده آوردیم، و نیز به این منظور نقل کردیم تا براى خواننده در فهم داستان هاى آیات مورد بحث کمکى از ناحیة روایات شده باشد (همان، ج10، ص365).

6. رد گزارش های تاریخی

علّامه طباطبائی گاهی گزارش تاریخی را نقل کرده و به نقد و درنهایت، طرد آن پرداخته است. این رویکرد در درون خود، گویای پذیرش قابلیت عهدین و اعتبار اجمالی آن برای بررسی گزارش های تاریخی قرآن است. برای نمونه، علّامه طباطبائی ذیل آیة قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ (هود: 78) می نویسد:

ممکن است یکى از مفسران به ما اشکال کند و بگوید: تعبیر به کلمة بنات با اینکه آن جناب بیش از دو دختر نداشته، خود دلیل و قرینه است بر اینکه مرادش زنان امت است، نه دو دختر خودش؛ چون لفظ جمع بوده که بر فرد صادق نیست. در جواب مى‏گوییم: بر این هم که آن جناب دو دختر داشته، از الفاظ آیه هیچ دلیلى نیست، نه در کلام خداى تعالى و نه در تاریخى که مورد اعتماد باشد، بلکه در تورات موجود آمده که لوط تنها دو دختر داشته، ولى گفتة تورات مورد اعتماد نیست (همان، ص508).

ج. نقد گزارش های تاریخی

شناخت صحیح و کامل هر موضوع بستگی به میزان آگاهی دارد که از راه های گوناگون دربارة آن به دست می آید. حتی بنا بر دیدگاه کفایت تفسیر قرآن به قرآنـ که روش تفسیری مرحوم علّامه است ـ یا تفسیر قرآن به قرآن و سنت، نمی توان در تفسیر، به گزارش های تاریخی بی توجه بود. علّامه طباطبائی در برخورد با این گزارش ها، اعم از اسرائیلیات، گزارش های عهدینی و روایات تاریخی، روش خاصی دارد که در ادامه، آنها را در قالب چند روش پی می گیریم:

1. عدم تنافی با دریافت های عقلی و نقلی

عمده نقدهایی که بر تورات و انجیل وارد شده نقدهای متنی است. متن گزارش های تاریخی از جهات گوناگون نقد شده و نااستواری های زیادی به آنها نسبت داده شده است. شاید به سبب همین ناسازگاری های درونی است که در تاریخ های عمومی، چون تاریخ یعقوبی و الکامل ابن اثیر، و تاریخ پیامبران به تفصیل مطرح نشده است. این مسئله می تواند این مفهوم را داشته باشد که گزارش های تاریخی تورات و انجیل چندان استوار نبوده است.

تنافی با دریافت های عقلی و نقلی از عمده شواهد نااستواری متنی به شمار می رود. مطالبی در گزارش های تاریخی به چشم می خورد که به هیچ وجه، با مبانی دینی و عقلی سازگار نیست. خود علّامه طباطبائی می نویسد: این احادیث و اخبار، همه به ماقبل تاریخ منتهی می شود و آن طور که باید، نمی توان به آنها اعتماد کرد (همان، ج14، ص73).

یا در جای دیگر می نویسد: بیشتر روایاتی که در این داستان وارد شده مطالب عجیب و غریبی دارد که نظایر آن در اساطیر هم کمتر دیده می شود؛ مطالبی که عقل سلیم نمی تواند آن را بپذیرد و بلکه تاریخ قطعی هم آنها را تکذیب می کند (همان، ج15، ص369).

برای نمونه، می توان به روایتی در کتاب بحارالانوار اشاره کرد. مرحوم علّامه ذیل داستان الیاس نبی علیه السلام، خلاصه ای از آن را آورده است و درنهایت، می نویسد: هرکه خودش در آن دقت کند به ضعف آن پی می برد (همان، ج17، ص245).

ایشان علت خودداری خود از ذکر روایات مربوط به داستان هود و عاد را این گونه ذکر می کند: باید دانست که روایات دربارة داستان هود و عاد بسیار وارد شده، اما مشتمل بر امورى است که به هیچ راهى نمى‏توان اصلاحش کرد، نه از طریق قرآن کریم و نه از طریق عقل و اعتبار، و به همین جهت، از ذکر آن روایات صرف نظر کردیم (همان، ج10، ص455).

علّامه طباطبائی دربارة گزارش های ذیل آیات مربوط به حضرت یونس علیه السلام می نویسد:

موارد اختلافى که در این نقل با ظواهر آیات قرآن هست بر خواننده پوشیده نیست؛ مثل این نسبت که به آن جناب داده که از انجام رسالت الهى شانه خالى کرده و فرار کرده است، و اینکه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اینکه از ایمان و توبة آنان خبر داشته است. چنین نسبت‏هایى را نمى‏توان به انبیا علیه السلام داد (همان، ج17، ص265).

علّامه طباطبائی دربارة چشمة حیات در داستان حضرت خضر و موسی‡ می نویسد:

دربارة آن، هیچ خبری از قضیة چشمه حیات نیست، جز گفته برخی از مفسران و داستان سرایان از اهل تاریخ، و مأخذی قرآنی که بتوان به آن استناد کرد، وجود ندارد. وجدان حسی نیز آن را تأیید نکرده و در هیچ ناحیه از نواحی کرة زمین، چنین چشمه ای یافت نشده است (همان، ج13، ص338).

طبری پنج روایت به این مضمون که ابراهیم دروغ نگفت، مگر در سه جا: دو جا دربارة خدا و یک جا دربارة ساره، آورده که چهار مورد آن از ابوهریره است (طبری، 1392ق، ج23، ص45). اما روشن است که این مضمون قابل قبول نیست.

از دیگر نمونه هایی که دربردارندة تنافی با عقل و نقل است اینکه گفته‏اند:

در جریان طوفان نوح، آن پسرى که از سوار شدن بر کشتى تخلف کرد پسر واقعى نوح نبوده، بلکه در بستر زناشویى او متولد شده بود، و نوح خیال مى‏کرد او واقعاً پسر خودش است، و خبر نداشته که همسرش به ناموس وى خیانت کرده ـ و از مردى بیگانه باردار شده ـ و خداى تعالى در جملة إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ آن جناب را متوجه به حقیقت امر نموده است. و این تفسیر به حسن و مجاهد نسبت داده شده است (طباطبائی، 1393ق، ج 10، ص 352).

علّامه طباطبائی در ردّ این تفسیر می نویسد:

این نیز درست نیست؛ زیرا اولاً، نسبت ننگ به ساحت مقدس انبیا دادن امرى است ‏که ذوق آشناى با کلام خداى تعالى آن را نمى‏پسندد، بلکه این گونه امور را از ساحت مقدس انبیا دفع مى‏کند، و آن حضرات را منزه از امثال این اباطیل مى‏داند. و ثانیاً، این مطلبى است که لفظ آیه به طور صریح بر آن دلالت ندارد و حتى ظهورى هم در آن ندارد؛ زیرا ما در این قسمت از داستان نوح علیه السلام، جز این جمله که مى‏فرماید: إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ چیز دیگرى نداریم، و این عبارت هیچ ظهورى در آن جسارتى که مفسرین نام برده کرده‏اند، ندارد، و اگر در آیه امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما نسبت خیانت به همسر نوح و همسر لوط داده، بیش از این ظهور ندارد که آن دو زن با دشمنان شوهر خود دوستى مى‏کرده‏اند، و اسرار شوهر خود را مخفیانه در اختیار دشمنان مى‏گذاشته و آنان را بر علیه همسران خود مى‏شورانیدند (همان، ص 353).

2.توجه به مقام عصمت

در آیات تاریخی، تعابیری همچون ذنب و عصیان وجود دارد که دربارة انبیا به کار رفته، اما مفسران معنای آن را به گونه ای تأویل کرده اند که مناسب جایگاه پیامبران باشد. این گونه تأویل ها می تواند با تحول مفاهیم در بستر زمان، ارتباط داشته باشد. علّامه طباطبائی در این باره می نویسد: به هرحال، باید توجه داشت که کلیة عبارات آیات تاریخی به وجه صحیحی تأویل شوند؛ مثلاً، آیة وإِلاَّ تَغْفِرْ لِی وتَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخاسِرِینَ (هود:47) کلامى است از نوح علیه السلام که صورتش صورت توبه است، ولى حقیقتش شکر در برابر نعمت تعلیم و تادیبى است که خداى تعالى به وى ارزانى داشت.

علت اینکه به صورت توبه تعبیر شده این است که همین شکرگزارى رجوع به خدا و پناه بردن به اوست، و لازمة آن این است که از خداى تعالى طلب مغفرت و رحمت کند؛ یعنى آن عملى که اگر انسان انجام دهد گرفتار لغزش و سپس دچار هلاکت مى‏گردد بر آدمى بپوشاند، (چون مغفرت به معناى پوشاندن است) و نیز عنایت و رحمتش شامل حال آدمى گردد. کلمة ذنب تنها به معناى نافرمانى خداى تعالى نیست، بلکه به هر وبال و اثر بدى که عمل آدمى داشته باشد هرچند آن عمل نافرمانى امر تشریعى خداى تعالى نباشد نیز ذنب گفته مى‏شود. و در نتیجة مغفرت نیز تنها به معناى آمرزش و پوشاندن معصیت به معناى معروفش در نزد متشرعه نیست، بلکه هر ستر و پوشش الهى مغفرت الهى است، هرچند ستر آثار سوئى باشد که عمل صالح انسان داشته باشد، و اگر خداى تعالى آن اثر سوء را نپوشاند سعادت و آسودگى خاطر از آدمى سلب مى‏شود (همان، ص 358).

مرحوم علّامه ضمن ردّ نسبت های ناروا به انبیایی مانند حضرت یونس علیه السلام در عهدین می نویسد:

حال اگر بگویى نظیر این نسبت‏ها در قرآن کریم آمده، در آیات همین داستان در سورة صافات نسبت اباق (فرار) به آن جناب داده و نیز او را مغاضب و خشمگین خوانده، و در سورة انبیاء به وى این نسبت را داده که پنداشته خدا بر او دست نمى‏یابد، در پاسخ مى‏گوییم: بین این نسبت‏ها و نسبتى که در کتب عهدین به آن جناب داده فرق است. آرى، کتب مقدسة اهل کتاب، یعنى عهد قدیم و جدید سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان کبیره و مهلکه به انبیا علیه السلام است. دیگر جا ندارد یک مفسر در این مقام برآید که نسبت معصیت را طورى توجیه کند که از معصیت بیرون شود، بخلاف قرآن کریم که ساحت انبیا را با صراحت، منزه از معاصى و حتى گناهان صغیره مى‏داند. و یک مفسر چاره ندارد، جز اینکه اگر به آیه و روایتى برخورد که به وى چنین نسبتى از آن مى‏آید، آن را توجیه کند.

 براى اینکه آیاتى که بر عصمت انبیا علیه السلام دلالت دارد خود قرینة قطعى است بر اینکه ظاهر چنین آیه و روایتى مراد نیست، و باید حمل بر خلاف ظاهرش شود، و به همین جهت، در معناى کلمة اذ ابق و نیز در معناى مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ علیه بیانى آوردیم که دیدید هیچ منافاتى با عصمت انبیا علیه السلام نداشت، و حاصل آن معنا این بود که گفتیم: کلمات حکایت حال و ایهامى است که: فعل یونس علیه السلام موهم آن بود و خلاصه اینکه یونس علیه السلام نه از انجام مأموریت فرار کرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگین بود، ولى کارى کرد که آن کار ایهامى به این معانى داشت (همان، ج17، ص256).

3. توجه به اعجاز و تأویل

برخی از روایات تاریخی شامل اموری خارق العاده اند که ممکن است در ردیف خرافات واقع شوند، و حال آنکه دلالت بر معجزه می کنند. علّامه طباطبائی در توضیح روایتی مربوط به پی کردن ناقة حضرت صالح علیه السلام می نویسد: نباید در این حدیث، به خاطر اینکه مشتمل بر امورى خارق العاده است، از قبیل اینکه همة جمعیت از شیر ناقة مزبور مى‏نوشیدند و اینکه همة آن جمعیت روز به روز رنگ رخسارشان تغییر مى‏کرد، اشکال کرد؛ براى اینکه اصل پیدایش آن ناقه به صورت اعجاز بوده و قرآن عزیز به معجزه بودن آن تصریح کرده و نیز فرموده که آب محل در یک روز اختصاص به آن حیوان داشته و روز دیگر مردم از آب استفاده مى‏کردند و وقتى اصل یک پدیده‏اى عنوان معجزه‏ داشته باشد دیگر جا ندارد که در فروع و جزئیات آن اشکال کرد (همان، ج10، ص471).

ولی دربارة همین موضوع، روایات دیگری وجود دارد که مرحوم علّامه آنها را رد می کند. ایشان می نویسد:

در بعضى از روایات، دربارة خصوصیات ناقة صالح آمده که آن قدر درشت هیکل بود که فاصلة بین دو پهلویش یک میل بوده. (و میل به گفتة صاحب المنجد مقدار معینى ندارد. بعضى آن را به یک چشم انداز معنا کرده‏اند و بعضى به چهار هزار ذراع که حدود دو کیلومتر مى‏شود) و همین مطلب از امورى است که روایت را ضعیف و موهون مى‏کند، البته نه براى اینکه چنین چیزى ممتنع الوقوع است ـ چون این محذور قابل دفع است و ممکن است در دفع آن گفته شود: حیوانى که اصل پیدایشش به معجزه بوده، خصوصیاتش نیز معجزه است ـ بلکه از این جهت که (در خود روایات آمده که مردم از شیر آن مى‏نوشیدند و حیوانى که بین دو پهلویش دو کیلومتر فاصله باشد باید ارتفاع شکم و پستانش به سه کیلومتر برسد) چنین حیوانى با در نظر گرفتن تناسب اعضایش، باید بلندى کوهانش از زمین شش کیلومتر باشد و با این حال، دیگر نمى‏توان تصور کرد که کسى بتواند او را با شمشیر به قتل برساند. درست است که حیوان به معجزه پدید آمده، ولى قاتل آن دیگر به طور قطع، صاحب معجزه نبوده. بلی، با همة این احوال، جملة لها شرب یوم ولکم شرب یوم (یک روز آب محل از آن شتر و یک روز براى شما) خالى از اشاره و بلکه خالى از دلالت بر این معنا نیست که ناقة مزبور جثه‏اى بسیار بزرگ داشته است (همان).

ملاحظه می شود که مرحوم علّامه بین این دو گروه از روایات، یعنی روایاتی که دلالت بر معجزه می کنند و گزارش هایی که بر اموری غیرواقعی و غیرعقلانی دلالت می کنند تفاوت جدی قایل می شود.

باز در همین زمینه و تفکیک بین معجزه و خلاف عقل، علّامه طباطبائی دربارة آیات مربوط به حضرت مریم علیها السلام (آل عمران: 45) و مضمون روایات ناظر به آن (وحى شدن به عمران، وجود میوة غیرموسمى در محراب حضرت مریم و وجود درخواست نشانى به معنای تشخیص بین خدایى و شیطانى بودن صوت) که به ظاهر با مبانی عقلی تنافی دارد، می نویسد: بعضى از مفسران به شدت منکر این روایات شده و مضامین آن را به سختى رد کرده و گفته‏اند: هیچ راهى براى اثبات این امور نیست؛ نه خداى سبحان آن را گفته و نه رسول گرامى‏اش، و امورى هم نیست که عقل راهى به اثبات آن داشته باشد.

تاریخ معتبر هم سخنى از آنها به میان نیاورده. در این میان، بجز مشتى روایات اسرائیلى و غیراسرائیلى نداریم، و احتیاجى هم نداریم که در فهم معانى آیات قرآن به این گونه وجوه دور از نظر تمسک کنیم. لیکن سخنان خود این مفسر سخنانى بى‏دلیل است و روایات مذکور هرچند خبر واحدند و خالى از ضعف نیستند و یک اهل بحث ملزم نیست که حتماً به آنها تمسک بجوید و به مضامین آنها احتجاج کند، ولیکن اگر دقت و تدبر در آیات قرآنى مضامین مذکور را به ذهن نزدیک کرد، چرا آنها را نپذیریم؟ و از آن روایات، آنچه از ائمه اهل بیت علیه السلام نقل شده مشتمل بر هیچ مطلب خلاف عقل نیست (همان، ج3، ص289).

آن گاه خود علّامه در تبیین اینکه روایت خلاف عقل چیست، می نویسد: بلی، در بعضى از روایاتى که از قدماى مفسران نقل شده، امورى آمده که با عقل سازش ندارد؛ مثلاً، از قتاده و عکرمه روایت کرده‏اند که گفته‏اند: شیطان نزد زکریا آمد و او را در مورد بشارتى که شنیده بود، به شک انداخت و گفت: اگر این بشارت از ناحیة خداى تعالى بود آهسته به تو مى‏رساند و آن را پنهان مى‏کرد، همان طور که تو با خدا آهسته و نهانى سخن گفتى. از این قبیل وسوسه‏ها کرد و کرد تا او را به شک انداخت، با اینکه این گونه سخنان هیچ مجوزى براى پذیرفتنش نیست؛ نظیر گفتارى که در انجیل لوقا آمده (انجیل لوقا: 1-20) که جبرئیل به زکریا گفت: اینک دیگر زبان بسته شدى و نمى‏توانى سخن بگویى، مگر بعد از مدتى که مقرر شده و این بدان جهت بود که تو کلام مرا تصدیق نکردى؛ کلامى که به زودى صدقش محقق مى‏شود (همان).

با دقت در کلام مرحوم علّامه، روشن می شود که باید بین خلاف عقل و معجزه، تفاوت قایل شد؛ یعنی نمی توان هر مطلبی را که ظاهر آن خلاف عقل است، رد کرد، ضمن آنکه وی ضمن مقایسة گزارش هایی که در حوزة تفسیری اهل سنت وجود دارد با روایات اهل بیت علیه السلام، به دنبال آن است تا بیان کند که روایات اهل سنت بیشتر در معرض آسیب های مورد بحث است.

نتیجه گیری

علّامه طباطبائی در تفسیر خود، از تاریخ بهره برده و قبول تحریف عهدین ایشان را از مراجعه به عهدین بازنداشته است. بهره گیری از تواتر تاریخی، نقل مطالب تاریخی عهدین در تفسیر برای تأیید یافته های تفسیری یا برای مقایسه بین گزارش ها یا برای نقد و ردّ آنها، روش متداول مرحوم علّامه است. آنچه در روش تاریخی ایشان مشهود است آن است که مرحوم علّامه توانسته ارزش و جایگاه تاریخ در تفسیر را از نوعی انزوای تفسیری بیرون آورد و رویکرد حاکم بر تفسیر، یعنی تاریخ گریزی را به سمت اعتدال پیش برد.

 

منابع

کتاب مقدس، 1388، انجمن کتاب مقدس ایران.

ایازی، سیدمحمدعلی، 1386، المفسرون حیاتهم و منهجهم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

بحرانی، سیدهاشم، 1403ق، تفسیر البرهان، بیروت، مؤسسة الوفا.

زمخشری، محمودبن عمر، بی تا، الکشاف عن حقایق غوامض القرآن، قم، ادب الحوزه.

سجادی، سیدصادق و هادی عالم زاده، 1383، تاریخ نگاری در اسلام، تهران، سمت.

سیدقطب، بی تا، فی ظلال القرآن، بیروت، دارشروق.

طباطبائی، سیدمحمدحسین، 1393ق، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات.

طبری، محمد بن جریر، 1392ق، جامع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دارالمعرفة.

مکارم شیرازی، ناصر، 1416ق، انوار الاصول، به کوشش احمد قدسی، قم، نسل جوان.

نفیسی، شادی، 1383، علّامه طباطبائی و حدیث (روش شناسی نقد و فهم حدیث از دیدگاه علّامه طباطبائی در المیزان)، تهران، علمی فرهنگی.

 

محمدحسن احمدی: استادیار دانشگاه تهران ـ پردیس فارابی.

تاریخ - سال یازدهم، شماره اول، پیاپی 36،

انتهای متن/

0 نظر