درباره مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

 مساله وحدت و تقريب مذاهب اسلامی، از ديرباز همواره جز اهداف و آمال آزاد انديشان، متفکران و شخصيت‌های مصلح سياسی و مذهبی بوده و تلاش برای تحقق آن در اعصار گوناگون، با نشيب و فراز فراوان روبرو گرديده است. از ابتدای تشکيل نظام جمهوری اسلامی ايران نيز وصول به اين هدف مقدس، که متکی به ريشه های استوار در کتاب و سنت می باشد، يکی از بزرگترين اهداف رهبر کبير انقلاب، حضرت امام خمينی (ره) بوده است.

 

طرح مساله تقريب مذاهب در جهان اسلام، به معنای «نزديک شدن پيروان مذاهب اسلامی با هدف تعارف و شناخت يکديگر به منظور دستيابی به تئالف و اخوت دينی بر اساس اصول مسلم و مشترکات اسلامی»، در پی ناهمسازگري ها و تفرقه های موجود ميان جوامع مختلف اسلامی آغاز گرديد. تبعات ناشی از اين مسئله، در روابط قومی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مسلمانان هويدا گرديد. به موازات پيدايش اين اختلافات، تلاش در جهت همبستگی و وحدت ميان مسلمانان از سوی دانشمندان و مصلحان جامعه اسلامی نيز آغاز شد. در اثر اين تلاش‌ها، تا قرن ششم هجری شاهد تلاقی گسترده انديشه ميان عالمان و حاملان حديث از مذاهب مختلف اسلامی هستيم. در اين دوران، وجود مناظره های علمی بسيار ميان انديشمندان و در اغلب موارد واقع گرايی و تلاش در جهت پيشبرد مطالعات علمی و پژوهشی بدون ابراز تعصب ناروا نسبت به يک مذهب خاص، نشان از نزديکی و همسازگرايی فرق گوناگون اسلامی دارد.

 

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ، مؤسسه اي است اسلامي، علمي، فرهنگي و جهاني با ماهیت غير انتفاعي كه به دستور حضرت آيت الله خامنه اي ، ولي امر مسلمين در سال 1369 هجري شمسي برای مدت نا محدود تأسيس شد و داراي شخصيت حقوقي مستقل است . و محل اصلي آن تهران می باشد و مي تواند در صورت ضرورت در نقاط مهم ايران و ساير كشورهاي جهان شعب يا دفاتري تأسيس كند.

 

سه شنبه 28 دي 1395 18 ربیع‌الثانی 1438 Tuesday 17 January 2017

.

.

.

نظريه ي وحدت آفريني دشمن مشترك و كشورهاي مسلمان نشين
1395/05/25 90

نظريه ي وحدت آفريني دشمن مشترك و كشورهاي مسلمان نشين

 

 دشمن‌، رقيب‌، مخالف‌ و مزاحم‌ يا تهديدات‌، مخاطرات‌ و نگراني ها يكي‌ از اركان‌ هر تصميم‌گيري‌ سياسي‌ و تجزيه‌ و تحليل‌ سياسي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. دگرگوني‌ و جابه جايي ‌مصداق‌ اين‌ دشمن‌ مشترك‌ در گذر ايام‌ و تحول‌ دوران‌ موجبات‌ دگرگوني‌ در معادلات‌ قدرت‌ و تغيير مهره‌ها در صفحه ي‌ شطرنج‌ سياست‌ ملي‌، منطقه‌ و جهان‌ مي‌شود.

 

 

 

 

چكيده‌

دشمن‌، رقيب‌، مخالف‌ و مزاحم‌ يا تهديدات‌، مخاطرات‌ و نگراني ها يكي‌ از اركان‌ هر تصميم‌گيري‌ سياسي‌ و تجزيه‌ و تحليل‌ سياسي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. دگرگوني‌ و جابه جايي ‌مصداق‌ اين‌ دشمن‌ مشترك‌ در گذر ايام‌ و تحول‌ دوران‌ موجبات‌ دگرگوني‌ در معادلات‌ قدرت‌ و تغيير مهره‌ها در صفحه ي‌ شطرنج‌ سياست‌ ملي‌، منطقه‌ و جهان‌ مي‌شود. درصد بسياري‌ بالايي‌ از وقت‌، انرژي‌، تفكر و عمل‌ ما به‌ طرحها، توطئه‌ها و رفتار سياسي ‌دشمنان‌ و رقبا اختصاص‌ دارد. به‌ رغم‌ پديدي‌ منفي‌ دشمن‌ و رقابت‌، اين‌ پديده‌ تبعات ‌مثبتي‌ نيز دارد؛ از جمله‌ آنكه‌ دشمن‌ مشترك‌ براي‌ يك‌ ملت‌، گروه‌، حزب‌ و يا تمدن‌ و فرهنگ‌، همراهي،‌ وحدت‌ و همدلي‌ به‌ دنبال‌ مي‌آورد. تهديدات‌ دشمن‌ كه‌ متوجه‌ همه ي ‌عناصر يك‌ كشور، و حوزة‌ تمدني‌ مي‌شود موجب‌ انسجام‌ و تقويت‌ هم بستگي‌ دروني‌ و درنتيجه‌ «وحدت‌» آنان‌ مي‌شود. بنابراين‌ دشمن‌ به‌طور ناخواسته‌ وحدت‌آفريني‌ مي‌كند. هويت‌ و ضديت‌ مي‌آفريند، معنابخشي‌ و هدف‌بخشي‌ مي‌كند و موجب‌ توليد انرژي‌ براي ‌ادامه ي‌ حركت‌ مي شود و احساس‌ در راه‌ بودن را‌ القاء مي‌كند و فراموشي‌ اختلافات‌ در جبهه ي‌ دروني ‌تحت‌ تأثير دشمني‌ و تهديدات‌ بيروني‌ از ديگر تبعات‌ خير اين‌ دشمني‌ است‌. تبعات‌ روان شناختي‌ آن‌ چنان‌ مفيد است‌ كه‌ گاه‌ با غيبت‌ يك‌ دشمن‌ واقعي‌، استراتژيست‌ها براي‌ تداوم‌ انسجام،‌ يك‌ دشمن‌ فرضي و خيالي‌ مي‌سازند و آن‌ را به‌ جامعه‌ القاء مي‌كنند. همان‌ كاري‌ كه‌ نظريه‌پردازان‌ آمريكايي‌ براي‌ پر كردن‌ خلأ قدرت‌ متعاقب‌ فروپاشي‌ شوروي، ‌پيوسته‌ به‌ صور مختلف‌ در دستور كار خود قرار داده‌اند. جهان‌ اسلام‌ با توجه‌ به‌ حضور دشمني‌ استعمار در دو سه‌ قرن‌ گذشته‌ و با توجه‌ به‌ پديده‌هايي‌ چون‌ اسرائيل‌ و اخيراً هجوم‌ آمريكا به‌ افغانستان‌ و عراق‌ و اعلام‌ آغاز جنگ‌ صليبي‌ جديد از سوي‌ بوش‌ عملاً  ازچنين‌ موهبت‌ دشمن‌ مشترك‌ بالفعل‌ برخوردار گرديده‌ و شايسته‌ است‌ نخبه گان‌ جهان‌ اسلام‌ اين‌ عنصر را در ضمير ناخودآگاه‌ مسلمانان‌ فعال‌ كنند تا با انسجام‌ و وحدت‌ و اتصال‌ قطره‌ها، قدرت‌ جديدي‌ شكل‌ گيرد.

 

مقدمه

در يك‌ تجزيه‌ و تحليل‌ سياسي‌ براي‌ فهم‌ رفتارهاي‌ سياسي‌ و وضعيت‌ پديده‌هاي‌ سياسي ‌در سطوح‌ مختلف‌ ملي‌، منطقه‌اي‌ و بين‌المللي‌، نقش‌ موضوعي،‌ به‌ نام‌ دشمن‌، رقيب‌، مخالف‌، خصم‌، كه‌ البته‌ در مقوله‌شناسي‌ آن‌ با واژگان‌ خطرات‌، تهديدات‌، دغدغه‌ها، دل مشغولي‌ها، نگرانيها، انحرافات‌، مشكلات‌، موانع‌ و پرسش‌هاي‌ زمانه‌ شناخته‌ مي‌شود، چگونه‌ ارزيابي‌ مي‌شود؟ پيامدهاي‌ عملي‌ اين‌ قطب‌ مقابل‌ چه‌ در قالب‌ شخصيت‌هاي‌ انساني‌ و چه‌ در قالب‌ جرياني‌ معطوف‌ به‌ ضديت‌ با ما چگونه‌ و چيست‌؟ دگرگوني‌ اين‌شخصيت‌ها، جريانها يا رژيم‌ها و بلوك‌هاي‌ ضد در سطوح‌ مختلف‌ تا چه‌ ميزان‌ موجب‌ دگرگوني‌ وضعيت‌ها و صحنه ي سياست‌ مي‌شود؟ حد افراط‌ و تفريط‌ در اين‌ نگاه‌ به‌ دشمن‌ يا رقيب‌ چيست‌؟ اين‌ مسأله‌، موضوع‌ قلمي‌ كردن‌ اين‌ نوشتار است‌.

1. اولين‌ نكته‌، شناخت‌ حد و مرزهاي‌ ناصواب‌ در تلقي‌ دشمن‌ است‌. در اين ‌باب‌ افراط‌ و تفريط‌هاي‌ زيادي‌ مشاهده‌ مي‌شود. از يك‌ سو برخي‌ چنان‌ به‌ متغيرات‌ دشمن‌ به ويژه‌ بيگانه‌، قدرت‌هاي‌ استعماري‌ گذشته‌ و ابرقدرت‌ زمان‌ موجود وزن‌ و اعتبار مي‌دهند كه‌ به‌ كلي‌ مسؤوليت‌ و تعهدات‌ خود را از ياد مي‌برند. بنابراين‌ علت‌العلل‌ همه سري ‌نابساماني ها و مشكلات‌ و كاستي‌ها را در شاه‌كليدي‌ به‌ نام‌ دشمنان‌ خارجي‌ مي‌جويند و چون‌ در وضعيتي‌ آن‌ را ساختاري‌ مي‌بينند و ساختار نيز سكه‌اي‌ نيست‌ كه‌ يك‌ شبه ‌ضرب‌ و دگرگون‌ شود، بنابراين‌ لاجرم‌ چاره‌اي‌ جز تسليم‌ و رضا نمي‌بينند و به‌ قول‌ روان‌شناسان‌ دست‌ به‌ «برون‌فكني‌» مي‌زنند و علل‌ ناكامي‌ها را نه‌ در خود كه‌ در مزاحمت‌ و كارشكني‌ها و توطئه‌هاي‌ دشمنان‌ مي‌يابند و به‌ قولي در تئوريزه‌ شدن‌ آن‌ دچار «توهم‌توطئه‌»اند. هر چند اين‌ درك‌ و تلقي‌ دور از واقع‌ نيست‌؛ ضمن‌ اين كه‌ حقيقتي‌ را دربر دارد. شواهد و مؤيّدات‌ تاريخي‌ در سطوح‌ مختلف‌ ايران‌ و جهان‌ اسلام‌ و جهان‌ سوم‌ دال‌ّ بر آن‌ وجود دارد؛ ولي‌ همه ي‌ حقيقت‌ را در خود نمي‌پروراند. پاره‌اي‌ از حقيقت‌ و واقعيت‌ را نبايد به‌ مثابه ي‌ كل‌ حقيقت‌ در نظر گرفت‌. اين‌ خود كژنمايي‌ واقعيت‌ هاست‌.

2. در مقابل‌ ديدگاه‌ ديگري‌ است‌ كه‌ اصولاً هرگونه اشارتي‌ به‌ نقش‌ دشمن‌، رقيب‌ و توطئه‌ها و برنامه‌هاي‌ آنان‌ عليه‌ خود را زاييده‌ي «توهمات‌ توطئه‌انگارانه‌» مي‌داند. از جمله‌آن كه‌ مي‌گويند. ايرانيان‌ در پس‌ هر رفتار، تصميم‌ و حادثه‌اي‌، يك‌ دست‌ انگليسي‌ را مفروض‌ گرفته‌ و مي‌گيرند و به‌ قول‌ معروف‌ مي‌گويند «كار، كار انگليسي‌ها است‌.» آنان‌نيز براي‌ اثبات‌ مدعاي‌ خود شواهد، دلايل‌ تاريخي‌، علمي‌ و روان شناختي‌ ارائه‌ مي‌كنند.1 زين‌سبب‌ جهت‌گيري‌ اصولي‌ جستجوي‌ كاستي‌ها را در داخل‌ مي‌جويند. «از ماست‌ كه‌ برما است‌». آنان‌ اصولاً به‌ واژگان‌ دشمن‌، توطئه‌، نقشه‌، نوعي‌ آلرژي‌ و حساسيت‌ دارند و نويسندگان‌، خطبا و به‌ كاربرندگان‌ آن‌ را به‌ شدت‌ مورد طعن‌ و سرزنش‌ قرار مي‌دهند كه‌تحليل‌ خود را بر بستري‌ نادرست‌ بنياد نهاده‌ايد و اين‌ مسير تحليل‌ شما را به‌ شاه راه‌ حقيقت‌ و واقعيت‌ آن گونه‌ كه‌ هست‌، نمي‌رساند. اين‌ ديدگاه‌ و هواداران‌ آن‌ نيز بخشي‌ از واقعيت‌ روان شناختي‌ مردمان‌ جهان‌ اسلام‌ و حافظه‌ي تاريخي‌ تلخ‌ دوران‌ استعمار را به‌ مثابه ي‌كل‌ّ حقيقت‌ انگاشته‌اند و همان‌ نقد متدولوژيك‌ دسته‌ي اول‌ بر اين‌ دسته‌ دوم‌ نيز صدق‌ مي‌كند. شگفتا آنان‌ چگونه‌ واقعيتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ رقيب‌، مخالف‌، دشمن‌ را به‌ يك باره‌ انكار مي‌كنند و قائلان‌ به‌ نقش‌ آن‌ را به‌ سخره‌ مي‌گيرند؟ آنان‌ سرشت‌ رفتار سياسي‌ را كه‌ رفتاري‌است‌ معطوف‌ به‌ ديگري‌ و غيريت‌ را درك‌ نمي‌كنند. رفتار سياسي‌، رفتاري‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ پنجاه‌ درصد آن‌ معطوف‌ به‌ ديگري‌ است‌. اين‌ ديگري‌ گاه‌ رقيب‌، گاه‌ مخالف‌،گاه‌ دشمن‌ داخلي‌ و گاه‌ دشمن‌ خارجي‌ است‌. اگر قرار بود اصولاً مقوله‌ و واقعيتي‌ به‌ نام ‌دشمن‌ و رقيب‌ وجود خارجي‌ نداشت‌ و آنچه‌ هست‌، ساخته‌ و پرداخته‌ ذهنيت‌ها و تخيلات‌ انتزاعي‌ ما  است‌، كه‌ مي‌بايست‌، هر آن‌ كه‌ كشوري‌ اراده‌ي تحقق‌ هدف‌ و كسب‌ منفعتي‌ مي‌كرد، بدون‌ كوچكترين‌ تزاحم‌ با منافع‌ ديگري‌ تحقق‌ مي‌يافت‌. اصولاً هيچگونه‌ جنگي‌ رخ‌ نمي‌داد. هيچ گونه‌ چالشي‌ در جوامع‌ و نظام‌ بين‌المللي‌ مشاهده‌ نمي‌شد. آن‌ دسته‌ از قائلان‌ توهم‌ توطئه‌ كه‌ انكار واقعيت‌ دشمن‌ مي‌كنند، همانند فلاسفه ي، ‌ايده آليستي‌ مي‌مانند كه‌ در كنار دريا و استخري‌ از آب‌، ادله‌ بر انكار واقعيتي‌ به‌ نام‌ «آب‌» مي‌نمايند و آن‌ را زاييده ي‌ تخيل‌ و تصورات‌ ايده آليستي‌ قائل‌ مي‌انگارند! با تحليل‌ رفتارهاي‌ سياسي‌ يك‌ سياست مدار و يا تحليل‌ محتواي‌ گفتار و نوشتارهاي‌ وي‌ به‌ خوبي ‌مي‌توان‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ رسيد كه‌ درصد بسيار بالايي‌ و حدود پنجاه‌ درصد آن‌ را موضوع، دشمن‌ تشكيل‌ مي‌دهد و برنامه‌هايي‌ كه‌ وي‌ مي‌كوشد در قبال‌ او به‌ اجرا درآورد تا بتواند منافع‌ ملي‌ كشور خود را پيش‌ ببرد. برژينسكي‌ استراتژيست‌ آمريكايي،‌ صحنه ي ‌سياست‌ و نظام‌ بين‌المللي‌ را به‌ صفحه‌ي شطرنج‌ تشبيه‌ مي‌كند و اين كه‌ رفتار سياستمداران ‌بايد همانند رفتار يك‌ شطرنج‌باز باشد كه‌ هم‌ حركات‌ احتمالي‌ رقيب‌ را بايد حدس‌ بزند و پيش‌بيني‌ كند و هم‌ راجع‌ به‌ حركت‌هاي‌ بعدي‌ خود بينديشد. «بايد در درجه ي‌ اول‌ به‌گونه‌اي‌ با قدرتهاي‌ منطقه‌اي‌ برخورد كرد كه‌ برتري‌ آمريكا در جهان‌ به‌ مخاطره‌ نيفتد. درست‌ مانند بازي‌ شطرنج‌، استراتژيست‌هاي‌ آمريكايي‌ بايد راجع‌ به‌ حركت‌هاي‌ بعدي‌ خويش‌ از قبل‌ بينديشند حركت‌هاي‌ احتمالي‌ رقيب‌ را نيز حدس‌ بزنند.»2

3. رفتار سياسي‌ چنان‌ با موضوع‌ دشمن‌ و دشمنان‌ و كنش‌ و واكنش‌ آنان‌ عجين‌ وسرشته‌ شده‌ است‌ كه‌ غيبت‌ دشمن‌ و حذف‌ فيزيكي‌ آن‌ همه‌ي نظم‌ فكري‌ و رفتاري‌ و حتي‌گرايشي‌ جبهه ي‌ خودي‌ را به‌طور استراتژيك‌ به‌ هم‌ مي‌ريزد. دشمن‌ و رقيب‌ بخشي‌ از«هويت‌ و كيستي‌» هريك‌ از طرف هاي‌ درگير را تشكيل‌ مي‌دهد. «هويت‌» با «ضديت‌» معنادار مي‌شود. بخشي‌ از پرسش‌ كيستي ما مرهون‌ آن‌ است‌ كه‌ ما چه‌ كسي‌ نيستيم‌. چه ‌كساني‌ با ما متفاوت اند. چه‌ كساني‌ با ما مغايرت‌ و «غيريت‌» را تشكيل‌ مي‌دهند. چه‌ كساني ‌ضد ما مي‌باشند، منافع‌ ما با منافع‌ آنان‌ در يك‌ جوي‌ حركت‌ نمي‌كند و بر رفتارها و آنان‌«حاصل‌ جمع‌ جبري‌ صفر» حكومت‌ مي‌كنند. تقسيم‌ كيك‌ ارزشها ميان‌ ما و آنان‌ به‌گونه‌اي‌ است‌ كه‌ سهم‌ بيشتر وي‌ متضمن‌ سهم‌ كم تر ما است‌. بنابراين‌ «اصل‌ هويت‌»پيوسته‌ با «اصل‌ ضديت‌» مقارن‌ است‌.3 دشمن‌، هويت‌آفرين‌ است‌ و به‌ تعريف‌ و تعيين‌ افراد و كشورهايي‌ مي‌پردازد كه‌ در يك‌ جناح‌ و بلوك‌ قرار مي‌گيرند و گاه‌ نيز مي‌گويد: «هر كس‌ با ما نيست‌، عليه‌ ماست‌». حتي‌ اگر جبهه ي‌ ثالثي‌ هم‌ وجود داشته‌ باشد باز هم‌ از اين‌ قاعده‌ خارج‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ معناي‌ آن‌ است‌ كه‌ آن‌ جبهه ي‌ ثالث‌، منافع دشمنان‌ خود را به‌ گونه‌اي‌ متفاوت‌ تعريف‌ و هويت‌يابي‌ كرده‌ است‌. رقيب‌ مشترك‌، دشمن‌ مشترك‌ در هر وضعيتي‌ وجود داشته‌ و دارد. هر چند حالتي‌ پويا دارد و با دگرگوني‌ اوضاع‌ و احوال ‌دست خوش‌ تحول‌ مي‌شود و نياز به‌ باز تعريف‌ و بازسازي‌ مجدد تئوريك‌ و مصداقي‌ دارد.

4. هويت‌يابي‌ جمع‌ها بر مبناي‌ «دشمن‌ مشترك آن‌ جمع»‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ با حيات‌ اجتماعي‌ بشر سرشته‌ است‌. اين‌ غيريت‌ و ضديت‌ از «خانواده‌» شروع‌ و به‌ سطوح‌ قبيله‌ ارتقا مي‌يابد. قبيله‌اي‌ كه‌ خود اجتماعي‌ متشكل‌ از چند خانواده‌ بود و به‌ يك‌ دودمان ‌مشخص‌ برمي‌گشت‌ كه‌ معمولاً در عربي‌ به‌ «آل‌» يا «بني‌» نامگذاري‌ مي‌شد، مثلاً «بني‌اميه‌» كه‌ تبار مشترك‌ آنان‌ را «اميه‌» تشكيل‌ داده‌ است‌. در نظام‌ قبيله‌اي‌ همه‌ افراد يك‌ قبيله‌ «خودي‌» و يك‌ كل‌ يك پارچه‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و با عنوان‌ «اخ‌» يا «اخوان‌» نام گذاري‌ مي‌شدند و در مقابل‌ افراد ساير قبايل‌ به‌ عنوان‌ «غير» يا «رقيب‌» يا دشمن ‌تلقي‌ مي‌شدند. هر فرد قبيله‌اي‌ بر مبناي‌ اين‌ دشمن‌ مشترك‌ ديدن‌ افراد ساير قبايل‌ موظف‌ بود كه‌ به‌ ياري‌ افراد هم‌قبيله‌اي‌ خود (اَخ‌) بشتابد، بدون‌ ملاحظه‌ي اين كه‌ ظالم‌ است‌ يا مظلوم‌. چون‌ معيار موضع‌گيري‌ و رفتار سياسي‌، در نظر گرفتن‌ دشمن‌ يا دشمنان ‌مشترك‌ قبيله ي‌ رقيب‌ بود: «أنصر أخاك‌ ظالماً او مظلوماً» رفتار سياسي‌ افراد قبايل‌، رفتار معطوف‌ به‌ ديگري‌ و دشمن‌ مشترك‌ بود. بر اين‌ مبنا هر فرد از قبيله‌هاي‌ رقيب‌، و دشمن‌، يك‌ هدف‌ براي‌ شكار تلقي‌ مي‌شدند و در منازعه‌ي يك‌ فرد از قبيله‌ي خودي‌ با فردي‌ از قبيله ي ‌دشمن‌، هر چند حق‌ با «غير» باشد، بايد به‌ نفع‌ فرد ظالم‌ هم‌قبيله‌اي‌ جبهه‌گيري‌ كرد.4

رفتار قبيله‌اي‌، رفتار سياسي‌ معطوف‌ به‌ دشمنان‌ مشترك‌ بود. و دشمنان‌ مشترك‌، قبايل‌ رقيب‌ و مقابل‌ قبيله ي‌ وي‌ تعريف‌ مي‌شدند. همين‌ ساخت‌ قبيله‌اي‌ مانع‌ شكل‌گيري‌ ساخت‌ دولت‌ مي‌شد. چون‌ ساخت‌ قبيله‌اي‌ همه‌ي نيازهاي‌ افراد قبيله‌اي‌ را پاسخ گو بود5 بويژه‌ كه‌ دشمن‌ مشترك‌ نيز در حد ساير قبايل‌ تعريف‌ مي‌شد. اما از دوره‌اي‌ به‌ بعد مصداق‌ «دشمن‌ مشترك‌» دگرگون‌ شد. مثلاً قبايل‌ هفت‌گانه‌ مستقر در سرزمين‌ جزيره‌اي ‌انگلستان‌ با موضوع‌ مبتلابه‌اي‌ به‌ نام‌ دزدان‌ دريايي‌ مواجه‌ مي‌شوند و اين‌ دزدان‌ دريايي ‌براي‌ همه‌ي قبايل‌ به‌ صورت‌ خطر و تهديد مشتركي‌ درمي‌آيد كه‌ راه‌ حياتي‌ ارتباطي ‌صادراتي‌ و وارداتي‌ اين‌ سرزمين‌ جزيره‌اي‌ را ناامن‌ ساخته‌ بودند. همين‌ دگرگوني‌ در وضعيت‌ دشمن‌ مشترك‌، رفتار سياسي‌ متفاوتي‌ را ايجاد مي‌كند و موجب‌ شكل‌گيري ‌ائتلاف‌ قبايل‌ و نگرش‌ فراقبيله‌اي‌ و اتحاديه‌ي پادشاهي‌6 شد كه‌ متشكل‌ رؤساي‌ قبايل ‌هفت‌گانه‌ و مهمترين‌ آنها آنگله‌ و ساكسون‌ بود. آنچه‌ در بنياد اين‌ اجتماع‌ جديد نقش‌آفرين‌ مي‌شود، همين‌ مقوله ي‌ دشمن‌ مشتركي‌ است‌ كه‌ تهديد مشتركي‌ براي‌ زندگي ‌اين‌ قبايل‌ درآمده‌ بود.

در شبه‌ جزيره‌ي عربستان‌ نيز چنين‌ فرآيند شكل‌گيري‌ دولت‌ و يا بقا و استمرار آن ‌بر مبناي‌ فرضيه ي دشمن‌ مشترك‌ مشاهده‌ مي‌شود. هر چند حلقه‌ها و هم بستگي‌هاي ‌مذهبي‌ و ايماني‌، انقلابي‌ در جهان‌ نگرش‌ اعراب‌ ايجاد مي‌كند و بنيان‌ رفتار قبيله‌اي‌ آنان ‌را دست‌كم‌ به‌طور موقت‌ درهم‌ مي‌ريزد و هم بستگي‌ها و پيوستگي‌هاي‌ مذهبي‌ نقش‌ اساسي‌تري‌ در شكل‌گيري‌ اجتماع‌ جديد به‌ نام‌ «امت‌» و «دولت‌» داشته‌ و دارد. با اين ‌همه‌ دشمن‌ مشترك‌ در قالب‌ قبيله‌اي‌ آن‌ مجدداً در دوره ي بعد از رسول‌(ص‌) احياء مي‌شود و در بسياري‌ از جدال‌ها بر سر جانشيني‌ آن‌ حضرت،‌ بازسازي‌ مي‌شود. به‌طور مثال‌ يكي‌ از دلايل‌ عدم‌ تحقق‌ ولايت‌ علي‌(ع‌)، همين‌ دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ قبيله‌ي بني‌هاشم ‌در نزد ساير قبايل‌ بود. از نظر قبايل‌ شبه‌ جزيره،‌ قبيله‌ي بني‌هاشم‌ موفق‌ شده‌ بود، افتخار«نبوت‌» را از آن‌ خود كند؛ لذا با اجتماع‌ نبوت‌ و امامت‌ در يك‌ قبيله‌ آن‌ هم‌ بني‌هاشم ‌مخالف‌ بودند؛ قبيله‌اي‌ كه‌ بسياري‌ از بزرگان‌ قبيله‌ قريش‌ به‌ دست‌ قبيله‌ي بني‌هاشم‌ و بويژه ‌امام‌ علي‌(ع‌) به‌ هلاكت‌ رسيده‌ بودند. در مراحل‌ بعدي‌ اين‌ فرضيه ي دشمن‌ مشترك‌ باز نقش‌آفريني‌ مي‌كند و قبايل‌ و جماعت‌ مرتدين‌ و نيز كشورهاي‌ ايران‌ و روم‌ در قالب‌ مصداق‌ دشمن‌ مشترك‌، عامل‌ انسجام‌ دروني‌ اعراب‌ مسلمان‌ و به‌ فراموش‌ سپردن‌ اختلافات‌ جناحي‌ بر سر خلافت‌ مي‌شود. همين‌ دشمن‌ مشترك‌ درون‌ جزيره‌اي‌ و برون‌جزيره‌اي‌ موجبات‌ تحكيم‌ پايه‌هاي‌ اقتدار خلافت‌ ابوبكر را فراهم‌ مي‌كند.7 بسياري‌ قتل‌عثمان‌ را خالي‌ از وجه‌ دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ قبيله ي قريش‌ از سوي‌ ساير قبايل‌ شبه‌ جزيره ‌نمي‌دانند و قتل‌ وي‌ را نوعي‌ اعتراض‌ به‌ تمركزگرايي‌ قبيله‌ ي قريش‌ و خدشه‌دار شدن‌ غرور قبيله‌اي‌ ساير قبايل‌ پس‌ از چند دهه‌ حكومت‌ قريش‌ ارزيابي‌ مي‌كنند. اين‌ فرضيه‌ قابل ‌تسري‌ به‌ دوران‌ دولت‌ امويان‌ و عباسيان‌ است‌. به‌طور مثال‌ عباسيان‌ با شعار «الرضا من‌آل‌ محمد(ص‌)» موفق‌ شدند علويان‌، عباسيان‌، ايرانيان‌ و حتي‌ مخالفان‌ عرب‌ِ دولت‌ بني‌اميه‌ را بسيج‌ كنند؛ زيرا «بني‌اميه‌» به‌ صورت‌ دشمن‌ مشترك‌ همگي‌ اين‌ طرفها درآمده‌ بود.8 سيبل‌ مشتركي‌ شده‌ بود كه‌ همگي‌ به‌ طرف‌ آن‌ شليك‌ مي‌كردند؛ اما بعد از نيل‌ به‌ اين‌ هدف‌ سلبي‌ و حذف‌ بني‌اميه‌ و نفي‌ سلطه ي‌ آن‌، در مرحله ي‌ ايجابي‌ و نظام ‌جايگزين‌ دچار اختلاف‌ و چنددستگي‌ شدند و هر يك‌ به‌ راهي‌ رفت‌؛ زيرا آن چه‌ آنان‌ را به‌ يك ديگر متصل‌ مي‌كرد، دشمن‌ مشترك‌ بود. با حذف‌ دشمن‌ مشترك‌ يعني‌ بني‌اميه‌، رشته‌هاي‌ هم بستگي‌ و ائتلاف‌ آنان‌ نيز پاره‌ گشت‌. اين‌ مقوله‌ يكي‌ از كاركردهاي‌ دشمن‌ مشترك‌ قبل‌ از پيروزي‌ و بعد از پيروزي‌ را نشان‌ مي‌دهد.

5. در فروپاشي‌ و روي‌ كار آمدن‌ سلسله‌ها و دودمان ها، فرضيه‌ي دشمن‌ مشترك‌ در شكل‌هاي‌ متفاوت‌ و مصداق هاي‌ گوناگون‌ نقش‌آفرين‌ مي‌شود. ابن‌خلدون‌ به‌ خوبي‌ نشان ‌مي‌دهد كه‌ ميان‌ تداوم‌ عصبيت‌ و هم بستگي‌ خويشاوندي‌ و قبيلگي‌ با رفتار منسجم‌ تشكيلاتي‌ از يك‌ سو و حضور مقتدر يك‌ دشمن‌ مشترك‌ رابطه‌اي‌ اثبات‌ شده‌ وجود دارد. بنابراين‌ قدرت‌ها و عصبيت‌هاي‌ نوظهور تا زماني‌ كه‌ در حال‌ تاختن‌ و مبارزه‌ عليه ‌دشمن‌ مشترك‌ و رژيم‌ مستقر هستند، منسجم‌اند؛ اما بعد از تحكيم‌ قدرت‌ و سلسله‌ و فروپاشي‌ قطعي‌ دولت‌ پيشين‌، شكاف هاي‌ خفته‌ دهان‌ باز مي‌كند و اين‌ بار جنگ‌ قدرت‌ ميان‌ رفيقان‌ و همراهان‌ ديروز و رقبا و دشمنان‌ امروز درمي‌گيرد. ابن‌خلدون‌ اين‌ قصه ي مكرر تاريخ‌ سلسله‌ها را با تيزبيني‌ هر چه‌ تمام‌تر به‌ تصوير مي‌كشد و اين‌ قانون مندي ‌تاريخي‌ را افشا مي‌كند.9 بنابراين‌ ابومسلم‌ به‌ دست‌ كساني‌ به‌ قتل‌ مي‌رسد كه‌ آنان‌ را به‌ قدرت‌ رسانده‌ است‌. وي‌ در نامه ي‌ خود به‌ منصور خليفه ي عباسي‌ همين‌ نكته‌ را متذكر مي‌شود كه‌ دردوران‌ غروب‌ دشمن‌، وزيران‌ و بازوان‌ دولت‌ نوبنياد، اولين‌ قربانيان‌ هستند: «آنچه‌ را كه ‌ما از اندرزهاي‌ ايرانيان‌ به‌ ياد سپرده‌ايم‌ اين‌ است‌ كه‌ خطرناك‌ترين‌ مواقع‌ براي‌ وزيران‌ هنگامي‌ است‌ كه‌ غوغاي‌ خلق‌ فرونشيند و كشور در آرامش‌ باشد.»10 بسياري‌ از سلسله‌ها براي‌ تحكيم‌ قدرت‌ خود دست‌ به‌ ائتلاف هاي‌ زودگذر مي‌زنند و با اين‌ كار يكي‌ را دشمن‌مشترك‌ مي‌كنند و با انهدام‌ آن‌ آنگاه‌ سراغ‌ ديگري‌ مي‌روند. شواهد و مؤيدات‌ انبوهي‌ مي‌توان‌ بر اين‌ قاعده‌ ذكر كرد. به‌طور مثال‌ در دوره‌هاي‌ بعدي‌ امپراتوري‌هاي‌ صفويه ‌شيعي‌ و عثماني‌ سني‌ هر يك‌ به‌ صورت‌ دشمنان‌ مشترك‌ يك ديگر درآمده‌ بودند. در مقاطعي‌ هم‌ دولت‌ عثماني‌ به‌ عنوان‌ دشمن‌ مشترك‌ صفويه‌ و اروپاييان‌ درمي‌آيد و به ‌مثابه ي‌ دشمن‌ مشترك‌ هر دو جلوه‌گر مي‌شود و امپراتوري‌ صفوي‌ از اين‌ ناحيه‌ سود فراواني‌ مي‌برد.

6. در قرن‌ نوزدهم‌ و بيستم‌ نيز فرضيه ي‌ قديمي‌ دشمن‌ مشترك‌ خط‌ كلي‌ تحليل ‌سياسي‌ وضعيت‌هاي‌ پيچيده‌ را رقم‌ مي‌زند. از سياستهاي‌ بيسمارك‌ گرفته‌ تا اتحادهاي ‌انگليس‌ سرمايه‌داري‌ و شوروي‌ سوسياليستي‌ عليه‌ دشمن‌ مشترك‌ يعني‌ آلمان‌ فاشيستي‌ و هيتلري‌ در جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ همگي‌ شكلي‌ از آن اند.

يكي‌ از نمونه‌هاي‌ صدق‌ اين‌ فرضيه‌ در كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌، تجاوز و اشغال‌ نظامي‌ افغانستان‌ توسط‌ اتحاد جماهيرشوروي‌ سوسياليستي‌ بود. شوروي‌ با اين‌ اقدام‌ خود را به‌ دشمن‌ مشترك‌ همه ي‌ كشورهاي‌ مسلمان‌ عرب‌ و غيرعرب‌، كشورهاي‌ غربي‌، آمريكا تبديل‌ كرد. به‌ اين‌ ترتيب‌ همه‌ عليه ‌شوروي‌ به‌ اتحاد رسيدند و به‌ شدت‌ منزوي‌ شد. گروه ها، سازمان ها و جنبش‌هاي‌ جهادي‌ افغاني‌ با سليقه‌ها، حلقه‌هاي‌ مذهبي‌، فرقه‌اي‌ و قومي‌ و نژادي‌ مختلف‌ همگي‌ عليه‌ اين ‌هدف‌ سلبي‌ يعني‌ حذف‌ «دشمن‌ مشترك‌» به‌ انسجام‌ و وحدت‌ رسيده‌ بودند. دشمني ‌شوروي‌ متجاوز و اشغال گر همه ي‌ اين‌ تشكل‌ها را به‌ يك ديگر پيوند داده‌ بود؛ اما به‌ محض‌ بيرون‌ رفتن‌ ارتش‌ سرخ‌، نيروهاي‌ مبارزين‌ افغاني‌ دچار تفرقه‌، تشتت‌ و چندراهي‌ شدند. هر يك‌ طرح‌ بديل‌ خود را براي‌ كسب‌ قدرت‌  ارائه‌ كرد و عملاً اجرا كرد. گروه ها و سازمان هاي‌ شش‌گانه ي‌ مستقر در پاكستان‌ با پيشاورنشينان‌ بدون‌ مشورت‌ و هماهنگي‌ با گروه ها و احزاب‌ هشت‌گانه ي‌ شيعي‌ مستقر در ايران‌ و يا ساير مجاهدان‌ افغاني‌ اقدام‌ به ‌تشكيل‌ دولت‌ موقت‌ كردند. حتي‌ ميان‌ خود گروه هاي‌ سني‌ مذهب‌ يعني‌ جمعيت‌ اسلامي ‌تاجيك‌نژاد به‌ رهبري‌ احمدشاه‌مسعود و حزب‌ اسلامي‌ به‌ رهبري‌ حكمت‌يار پشتون‌نژاد اختلاف‌ نظر جدي‌ به‌وجود آمد و هر يك‌ راهي‌ مستقل‌ در پيش‌ گرفتند. پس‌ از حدود يك‌ دهه‌ مبارزه‌ عليه‌ اشغال‌ شوروي‌، پس‌ از يك‌ دهه‌ اتحاد اين‌ احزاب‌ جهادي ‌بر مبناي‌ دشمن‌ مشترك‌، با خروج‌ دشمن‌ مشترك‌، موزائيك‌ انسجام‌ و پيوستگي‌هاي ‌سازمانهاي‌ جهادي‌ افغاني‌ از بين‌ رفت‌ و اين‌ بار اين‌ گروه ها براي‌ كسب‌ قدرت‌ و اجراي‌ طرح‌ جايگزين‌ خود به‌ جان‌ يك ديگر افتادند و اين‌ درگيري‌ها نيز حدود يك‌ دهه‌ ادامه ‌داشت‌ و يكي‌ از ملموس‌ترين‌ كاركردهاي‌ معاصر دشمن‌ مشترك‌ در اين‌ نمونه‌ به‌ نمايش‌گذاشته‌ شد. غيبت‌ دشمن‌ مشترك‌، «هويت‌» واحد آنان‌ را متزلزل‌ كرد و بحران‌ هويت ‌ناشي‌ از اين‌ امر آنان‌ را به‌ چالش‌ عملي‌ كشاند. اقدام‌ صدام‌حسين‌ در اشغال‌ كويت‌ از ديگر مصاديق‌ بازر قابل‌ ذكر در دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ وي‌ توسط‌ جامعه ي‌ جهاني‌ بود به‌ نحوي‌ كه‌كشوري‌ نبود كه‌ از اين‌ اقدام‌ حمايت‌ كند و يك‌ ائتلاف‌ جهاني‌ عليه‌ اين‌ اقدام‌ ايجاد شد.11 همان‌سان‌ كه‌ طالبان‌ و صدام‌حسين‌ به‌ مثابه ي‌ دشمن‌ مشترك‌ ايران‌ و آمريكا تلقي‌ مي‌شدند و در دو سال‌ 1381 و 1382 يكي‌ پس‌ از ديگري‌ از ميان‌ برداشته‌ شدند و با غيبت‌ آنان ‌دشمني يا روابط ‌ آمريكا و ايران‌ وارد مرحله ي‌ جديدي‌ شد.

7. در سطح‌ تحليل‌ نظام‌ بين‌الملل‌ نيز فرضيه‌ ي «دشمن‌ مشترك‌» به‌ قوي‌ترين‌ وجه‌ در رفتار سياسي‌ ايالات‌ متحده ي‌ آمريكا مشاهده‌ مي‌شود. سياست‌ خارجي‌ آمريكا در دوران ‌حدود چهار دهه‌ جنگ‌ سرد در جهت‌ مهار شوروي‌ و متحدان‌ آن‌ و گسترش‌ كمونيسم‌ در جهان‌ بود. در چنين‌ وضعيتي‌، آمريكا فروش‌ تسليحات‌ كارخانه‌ها،  برنامه‌ي كمك‌هاي‌ خارجي، ورود و خروج‌ از اتحادها و ائتلاف هاي‌ بين‌المللي‌، سياست هاي‌ امنيتي‌ و منافع‌ ملي‌ خود را توجيه‌ مي‌كرد. فراتر از آن‌ وجود شوروي‌ و بلوك‌ شرق‌ به‌ مثابه ي‌ يك‌ تهديد و دشمن‌ مشترك‌، فرصتي‌ را براي‌ آمريكا به‌وجود آورد تا حضور خود را در اقصي‌ نقاط‌ جهان‌ منطقي‌ جلوه‌ دهد و نفوذ خود در جهان‌ سوم‌ را گسترش‌ دهد. اما بعد از فروپاشي‌ شوروي‌، بحران‌ در سياست‌ خارجي‌ آمريكا ظاهر مي‌شود، علت‌ اصلي‌ اين‌ بحران‌ حذف‌ شوروي‌ به‌ عنوان‌ دشمن‌ شماره‌ يك‌ اين‌ كشور مي‌باشد. غيبت‌ شوروي‌ از صحنه ي‌ نظام‌ بين‌المللي‌ و سيستم‌ دو قطبي‌، آمريكا را از وجود يك‌ دشمن‌ قوي‌ كه‌ باعث‌ ايجاد «معنا» در سياست گذاري‌ داخلي‌ و خارجي‌ اين‌ كشور مي‌شد، محروم‌كرد. تعريفي‌ كه‌ آمريكا از منافع‌ ملي‌، امنيت‌، اتحاد و ائتلاف‌، خلع‌ سلاح‌ و توسعه‌ ارائه‌ مي‌كرد همگي‌ برخاسته‌ از دشمني‌ و رقابت‌ با شوروي‌ و منطبق‌ بر فضاي‌ حاكم‌ بر نظام ‌بين‌الملل‌ و سيستم‌ دو قطبي‌ و جنگ‌ سرد ميان‌ شوروي‌ و آمريكا بود. با فروپاشي‌ دشمن‌مشترك‌ همة‌ مفاهيم‌ امنيت‌، استراتژي‌، ائتلاف‌ معناي‌ خود را از دست‌ دادند و از اينجا آمريكا با بحران‌ بي‌معنايي‌ و بي‌هدفي‌ در سياست‌ خارجي‌ مواجه‌ مي‌شود. به‌طور مثال ‌آمريكا نيروي‌ نظامي‌ پرهزينه‌اي‌ داشت‌، ولي‌ نمي‌دانست‌ كه‌ با اين‌ نيروي‌ نظامي‌ چه‌ بايدكند. نمي‌توانست‌ براي‌ اين‌ نيرو هدف‌ تعيين‌ كند. هدف‌ و معنا از بين‌ رفته‌ بودند. تحليل‌محتواي‌ سخنان‌ بوش‌ (پدر) و كلينتون‌ و ‌ وزراي‌ خارجه ي‌ آنان‌ مؤيد اين‌ نظر بود كه ‌سياست‌ خارجي‌ آمريكا هيچ‌ هدف‌ مشخصي‌ را تعقيب‌ نمي‌كند.12

يكي‌ از كاركردهاي‌ دشمن‌ مشترك‌، ايجاد انسجام‌ و يك پارچگي‌ در بلوك‌ منطقه‌اي‌ و بين‌المللي‌ و نيز در سطح‌ تحليل‌ ملي‌ است‌. بنابراين‌ نه‌ تنها حذف‌ دشمن‌ مشترك‌ (شوروي)‌ موجب‌ تغيير و تحولاتي‌ در سياست‌ خارجي‌ آمريكا در مقياس‌ بين‌المللي‌ شد بلكه‌ تبعاتي‌ در سطح‌ تحليل‌ منطقه‌اي‌ و ملي‌ آمريكا داشت‌. دشمن‌ مشترك‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ در پرتو آن‌ اختلافات‌ جبهه‌ ي داخلي‌ تا اطلاع‌ ثانوي‌ در سايه‌ و حاشيه ‌قرار گيرد و همه‌ي انرژي‌ها بر ضد دشمن‌ متمركز شود؛ اما با غيبت‌ آن‌، اختلافات‌ خفته‌، بيدار مي‌شود و به‌ صورت‌ حاد جلوه‌گر مي‌شود. بنابراين‌ هم‌ شاهد بروز اختلافاتي‌ ميان ‌آمريكا و اروپا در مقياس‌ منطقه‌اي‌ و درون‌ بلوكي‌ مي‌باشيم‌ و هم‌ فعال‌ شدن‌ شكاف هاي ‌دروني‌ امپراتوري‌ آمريكا طبيعي‌ مي‌نمود. به‌طور مثال‌ بودجه‌ي عظيم‌ نظامي‌ آمريكا در دوران‌ جنگ‌ سرد با شوروي‌ حدود 200 ميليارد دلار در سال‌ بود، با از ميان‌ رفتن‌ دشمن‌، مردم‌ آمريكا مي‌پرسيدند، اين‌ همه‌ هزينه‌هاي‌ نظامي‌ براي‌ مبارزه‌ با چه‌ كشوري‌ است‌؟13 بنابراين‌ غيبت‌ دشمن‌، موجب‌ بروز سستي‌ در جبهه ي‌ داخلي‌، موجب‌ رو به‌ ضعف‌ گذاردن‌ انسجام‌ دروني‌ و فعال‌ شدن‌ شكاف ها و اختلاف هايي‌ مي‌شود كه‌ به‌ دليل‌ تهديدات‌ دشمن ‌مشترك‌، امكان‌ عرض‌ اندام‌ پيدا نكرده‌ بودند. بنابراين‌ دشمن‌ مشترك‌ علي‌رغم‌ دشمني‌اش‌ داراي‌ چنين‌ كاركردهاي‌ مثبتي‌ است‌. با از بين‌ رفتن‌ شوروي‌، آمريكائيان‌ گويي‌ دريافتند كه‌ وجود اين‌ دشمن‌ مزاحم‌، چه‌ نعمتي‌ و فرصتي‌ بوده‌ و چه‌ توجيهات‌ قوي‌ در اختيار سياست مداران‌ قرار مي‌داده‌ است‌. بيان‌ يك‌ واقعيت‌ مشابه‌ تاريخي‌ ما را به ‌مقصد نزديك‌تر مي‌كند. روم‌ در سال‌ 146ق‌.م‌. آخرين‌ دشمن‌ خود كارتاژ14 را مغلوب‌كرد و آن‌ را آتش‌ زد. از آن‌ پس‌ روم‌ در مقابل‌ بقيه‌ي دنيا يعني‌ مشتي‌ مردم‌ بي‌تمدن‌ وضعيف‌ و بي‌خطر تنها ماند. وضعيتي‌ نظير آنچه‌ كه‌ غرب‌ پس‌ از شكست‌ شرق‌ سوسياليستي‌ پيش‌ چشم‌ خود به‌ تصوير مي‌كشيد. سيپون‌15 مأمور آتش‌ زدن‌ كارتاژ شد. هنگام‌ فرمان‌ آتش‌ گفت‌ نمي‌دانم‌ چرا نگراني‌ عظيمي‌ مرا فرا گرفته‌ است‌. يك‌ تمدن‌ نمي‌تواند براي‌ مدتي‌ طولاني‌ خلأ اطراف‌ خود را ببيند و به‌ مرگ‌ خود نينديشد. پاسخ‌ و راه‌حل‌ پليب‌16 يافتن‌ دشمن‌ تازه‌ براي‌ روم‌ يعني‌ بربرها بود.17 به اين‌ مطلب‌ يعني‌ يافتن‌ دشمن‌جديد براي‌ جلوگيري‌ از زوال‌ عصبيت‌ ابن‌خلدون‌ نزديك‌ مي‌شود.

8 . همان‌سان‌ كه‌ دشمن‌ داراي‌ واقعيت‌ خارجي‌ داراي‌ كاركردهاي‌ متعددي‌ نظير تداوم‌بخشي‌ به‌ عصبيت‌ به‌ عنوان‌ عصاره ي‌ حيات‌بخش‌ نظام‌ سياسي‌، تمركزبخشي‌ به‌فعاليت‌هاي‌ ضد، هويت‌بخشي‌ به‌ جمع‌ دروني‌ و تقويت‌ انسجام‌ و همراهي‌ داخلي‌ است‌ ودر سياست‌ داخلي‌ و سياست‌ منطقه‌اي‌ و بين‌المللي‌ داراي‌ پيامدهاي‌ مثبتي‌ است‌ و درمجموع‌ محور تحليل‌ رفتارهاي‌ سياسي‌ است‌، همين‌ كاركردهاي‌ «دشمن‌ واقعي»‌ را يك‌ «دشمن‌ فرضي»‌ نيز مي‌تواند انجام‌ دهد. زيرا انسان‌ بر اساس‌ «تصور از واقعيت‌» و نه‌ خود«واقعيت‌» تصميم‌گيري‌ مي‌كند.18 بنابراين‌ از زاويه‌اي‌ ديگر نيز مي‌توان‌ اين‌ نظريه‌ را پروراند و آن‌ روان شناسي‌ سياسي‌ موضوع‌ است‌. اين‌ خود «واقعيت‌ِ» دشمن،‌ في‌نفسه ‌نيست‌ كه‌ موجب‌ انسجام‌ دروني‌ در ميان‌ يك‌ ملت‌ يا تمدن‌ مي‌شود، بلكه‌ «تصور» دشمني‌ و رقابت‌ و تهديد كننده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند خالق‌ چنين‌ احساس‌ هم دلانه‌ و وحدت‌بخش‌ باشد‌. به‌ همين‌ دليل‌ از ديرباز توصيه‌هايي‌ از سوي‌ فلاسفه‌ي كلاسيك‌ به ‌سياست مداران‌ شده‌ است‌ كه‌ براي‌ تقويت‌ وحدت‌ و انسجام‌ داخلي‌ ملت‌، گاه‌گاهي‌ آنان‌ را از خطر در كمين‌ و نزديك‌ دشمن‌ خارجي‌ بهراسانند.19 بنابراين‌ در دوراني‌ كه‌ دشمن‌ مشترك‌، از بين‌ مي‌رود، با يك‌ دشمن‌ خيالي‌، فرضي‌ و ساختگي‌ و يا دشمن‌ كوچكي‌ كه‌ بزرگش‌ ساخته‌اند، نيز مي‌توان‌ همچنان‌ انرژي‌ توليد كرد و زوال‌ عصبيت‌ را به‌ تأخير انداخت‌ و انسجام‌ را تداوم‌ بخشيد.

استراتژي‌ «دشمن‌سازي‌»، «دشمن‌يابي‌» و يا «بزرگ‌سازي‌ دشمنان‌ كوتوله‌» درگوشه‌ و كنار جهان‌ يكي‌ از خط‌مشي‌هايي‌ است‌ كه‌ بر مبناي‌ آن‌ مي‌توان‌ جوهره ي‌ پنهان ‌نظريه‌پردازان‌ آمريكايي‌ نظير «فوكوياما» يا «هانتيگتون‌» و يا استراتژيست‌ها و سياستمداران‌ را تجزيه‌ و تحليل‌ و افشا كرد. بر اساس‌ نظريه‌ي «دشمن‌يابي‌» يك‌ قدرت‌ سياسي‌ براي‌ احراز هويت‌ وجودي‌ و اتحاد و يك پارچگي‌ سياسي‌ داخلي‌ نيازمند دشمني ‌است‌ كه‌ بتواند در تقابل‌ با آن‌ چنين‌ كار ويژه‌اي‌ را در درون‌ نظام‌ سياسي‌ محقق‌ سازد.20 هانتيگتون‌ استاد انشگاه‌ هاروارد با نقل‌قولي‌ از نويسنده‌ي داستان‌هاي‌ «جان‌آيدايك‌» مي‌نويسد: «ژرف‌ترين‌ پرسش‌ درباره‌ي نقش‌ آمريكا در دنياي‌ پس‌ از جنگ‌ سرد اين‌ است‌ كه‌ بدون‌ جنگ‌ سرد (با دشمن‌ شوروي‌) آمريكايي‌ بودن‌ به‌ چه‌ درد مي‌خورد؟ اگر آمريكايي‌ بودن‌ به‌ معناي‌ متعهد بودن‌ به‌ اصول‌ آزادي‌، مردم‌سالاري‌، فردگرايي‌ و مالكيت‌ خصوصي‌ است‌ و اگر هيچ‌ امپراتوري‌ شوروي‌ براي‌ تهديد كردن ‌اين‌ اصول‌ خارجي‌ وجود نداشته‌ باشد، به‌ واقع‌ آمريكايي‌ بودن‌ چه‌ معنايي‌ مي‌تواند داشته ‌باشد و بر سر منافع‌ ملي‌ آمريكا چه‌ خواهد آمد؟21

هويت‌ ملي‌ آمريكائيان‌ همواره‌ در تقابل‌ با كشور ديگر يا دشمن‌ مشترك‌ معنا پيدا كرده‌ است‌. جامعه ي‌ آمريكايي‌ از نژادها، قوميت‌ها، كشورها و مذاهب‌ متنوعي‌ تشكيل‌ شده ‌است‌. به‌ اين‌ جهت‌ و به‌ لحاظ‌ تاريخي‌ و فرهنگي‌، پيوسته‌ هويت‌ خود را در تقابل‌ با «ديگري‌ نامطلوب‌» بنا كرده‌اند. تا پايان‌ قرن‌ نوزدهم‌ ايالات‌ متحده‌ي آمريكا خود را در مخالفت‌ با اروپا تعريف‌ مي‌كرد. اروپا متعلق‌ به‌ گذشته‌ بود و داراي‌ ويژگي هايي‌ چون‌ عقب‌ماندگي‌، غيرآزاد، نابرابر، فئوداليسم‌ (تيول داري‌) سلطنت‌طلبي‌ و توسعه‌طلبي‌ از نوع ‌امپرياليستي‌ بود؛ در حالي‌ آمريكا در آن زمان چنين‌ نبود. در نيمه‌ي اول‌ قرن‌ بيستم‌ آمريكا خود را به ‌عنوان‌ رهبر تمدن‌ اروپايي‌ و آمريكايي‌ عليه‌ آلمان‌ نازي‌ معرفي‌ مي‌كرد و پس‌ از جنگ ‌جهاني‌ دوم‌ خود را رهبر دنياي‌ آزاد و ليبرال‌ دموكراسي‌ در مقابل‌ اتحاد شوروي‌ وكمونيسم‌ جهاني‌ ناميد و جنگ‌ سرد، توجيه‌گر بسياري‌ از برنامه‌ها و اقدام‌هاي‌ جهاني‌ اين‌كشور براي‌ تأمين‌ منافع‌ ملي‌اش‌ بود. جنگ‌ سرد يك‌ هويت‌ مشترك‌ ميان‌ مردم‌ آمريكا ودولت‌ به‌وجود آورد اما پايان‌ آن‌ و غيبت‌ دشمن‌ واقعي‌ و مشترك‌، آمريكا را دچارسردرگمي‌، بي‌هويتي‌ و بي‌معنايي‌ كرد. مشاجراتي‌ در ميان‌ نخبگان‌ علمي‌ و دانشگاهي‌ و نيز ميان‌ سياست مداران‌ آمريكا براي‌ توجيه‌ وضعيت‌ موجود برانگيخت‌. پيدايش‌نظريه‌هاي‌ «پايان‌ تاريخ‌» فوكوياما و يا «برخورد تمدن ها» از سوي‌ هانتيگتون‌ از همين‌روست‌. اما در ميان‌ دولت مردان‌ نيز اين‌ مباحث‌ ادامه‌ داشت‌. «كاندوليزا رايس‌» مشاور امنيت‌ ملي‌ بوش‌ مي‌گويد: «ايالات‌ متحده ي‌ آمريكا در غياب‌ قدرت‌ اتحاد شوروي‌، درتعريف‌ منافع‌ ملي،‌ خود را در وضعيتي‌ دشوار ديد، ما نمي‌دانيم‌ چگونه‌ ميان‌ دوران ‌رويارويي‌ با شوروي‌ و دوران‌ پس‌ از جنگ‌ سرد، تمايز قائل‌ شويم‌. هنوز هم‌ اين‌ دوره ي ‌انتقالي‌ مهم‌ است‌. زيرا فرصت‌هاي‌ راهبردي‌ را در اختيار ما قرار مي‌دهد. سقوط‌ اتحاد شوروي‌ با انقلاب‌ بزرگ‌ فناوري‌ اطلاعات‌ و رشد صنايع‌ دانش‌ پايه،‌ هم زمان‌ شد كه‌ به ‌نوبه ي‌ خود روند اقتصادي‌ جهان‌ را دگرگون‌ كرد؛ اما سياست‌ خارجي‌ آمريكا نتوانسته ‌است‌، همه‌ي اينها را پوشش‌ دهد.»22

تلاش ها در باب‌ جستجوي‌ «دشمن‌ فرضي‌» در دهه‌ي 90 و بعد از آن‌ همچنان‌ ادامه ‌داشته‌ و دارد. بسياري‌ از نظريه‌پردازان‌، استراتژيست‌ها و سياستمداران‌ كوشيده‌اند تا اين‌ دشمن‌ مشترك‌ را در عصر جديد و در غروب‌ شوروي‌ باز تعريف‌ كنند. برخي‌ بنيادگرايي ‌اسلامي‌، برخي‌ وجود چين‌ و روسيه‌، ديگران‌ دولتهاي‌ شرور از جمله‌ عراق‌، ايران‌، كره‌ي شمالي‌ و كوبا و برخي‌ تروريسم‌ و صاحبان‌ سلاحهاي‌ كشتار جمعي‌ را دشمنان‌ آمريكا در عصر جديد تعريف‌ كردند؛ اما اين‌ تلاش‌ها براي‌ يافتن‌ «دشمن‌ فرضي‌» قانع‌ كننده‌ نبود؛ به‌ نظر هانتيگتون‌ رژيم‌ صدام‌ در حد و اندازه ي‌ يك‌ دشمن‌ براي‌ آمريكا نبود. بنيادگرايي ‌اسلامي‌، نيز بسيار پراكنده‌ و از نظر جغرافيايي‌ بسيار دور است‌. چين‌ بسيار مسأله‌انگيز وخطرات‌ بالقوه‌ي آن‌ در آينده‌ دور امكان‌پذير است‌. بنابراين‌ از اين‌ مخاطرات‌ نمي‌توان‌ به‌عنوان‌ دشمنان‌ مشترك‌ جامعه‌ي آمريكا نام‌ برد. هانتيگتون‌ دشمن‌ جديد را در قالب‌ جنگ‌ تمدني‌ عليه‌ تمدن‌ ديگر بازشناسي‌ مي‌كند و آن‌ را در نظريه‌ي «برخورد تمدن ها» سازمان دهي‌ نظري‌ مي‌كند.23 هانتيگتون پيش تر در مقاله‌اي با عنوان «منافع استراتژيك در حال تغيير آمريكا» نگراني آشكار خود را از تحولات در شرف وقوع پس از فروپاشي شوروي ابراز داشته بود. اين مي‌رساند كه دغدغه ي اصلي وي پيدا كردن دشمن جديدي براي تنظيم استراتژي جديد آمريكا بوده است.24

بنيادگرايي‌ اسلامي‌ متعاقب‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ به‌ مثابه‌ي يك‌ تهديد مطرح‌ بود؛ اما پس‌ از فروپاشي‌ شوروي‌، اين‌ خطر به‌ عنوان‌ تهديد اصلي‌ براي‌ غرب‌ و آمريكا درآمد. ژان‌ دانيال‌ در مقاله‌اي‌ خطر اسلام‌ سياسي‌ و بويژه‌ افراطيون‌ مسلمان‌ را به‌ عنوان‌ خطري‌ كه‌ هم سنگ‌ خطر كمونيسم‌ است‌، طرح‌ مي‌كند. وي‌ به‌ ذكر مشابهت‌هاي‌ اين‌ دو نيز مي‌پردازد؛ از جمله‌ اين كه‌ بنيادگرايان‌ اسلامي‌ و ماركسيست‌ ـ لنينيست‌ها هر دو «جهان‌ غرب‌» را به‌ عنوان‌ دشمن‌ اصلي‌، فاسد و متجاوز معرفي‌ مي‌كنند.25 ريچارد نيكسون‌ نيز اسلام‌ سياسي‌ ملهم‌ از ايران‌ انقلابي‌ را «رقيب‌» سكولاريسم‌ غربي‌ مي‌داند و بنابراين‌ بنيادگرايي‌ اسلامي‌ تحت‌ تأثير انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ را به‌ عنوان‌ جانشين‌ تهديد كمونيسم‌ذكر مي‌كند.26 از توجيهاتي‌ كه‌ براي‌ دوام‌ «ناتو» متعاقب‌ فروپاشي‌ شوروي‌ اقامه‌ شده‌ است‌ نيز همين‌ بنيادگرايي‌ اسلامي‌ است‌. به‌ نظر آنان‌ اين‌ بنيادگرايي‌ و اسلام‌ انقلابي‌ عمده‌ترين ‌تهديد براي‌ امنيت‌ خاورميانه‌، وجود اسرائيل‌ و حتي‌ دنياي‌ غيرمذهبي‌ غرب‌ است‌.27

ابراهيم‌ يزدي‌ نيز رشد بيداري‌ اسلامي‌ در كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌ را مرهون‌ دوحادثه ي‌ بزرگ‌ مي‌داند. حادثه ي‌ اول‌، انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ منجر به‌ سياسي‌ شدن‌ همه ي‌ جنبش‌هاي‌ اسلامي‌ شده‌ است‌. تا آن‌ زمان‌ كسي‌ گمان‌ نمي‌كرد اسلام‌ مي‌تواند ايدئولوژي‌ يك‌ انقلاب‌ باشد. پديده ي مهم‌ ديگر فروپاشي‌ شوروي‌ بود. اين‌ حادثه‌ نيز اثر مهمي‌ بركشورهاي‌ اسلامي‌ داشت‌ و موجب‌ تغيير روش‌ و تعديل‌ گروه هاي‌ چپ‌ و ماركسيستي‌ دركشورهاي‌ مسلمان‌ شد و رنگ‌ ماركسيستي‌ و ضدديني‌ خود را تقليل‌ دادند و به ‌جنبش‌هاي‌ اسلامي‌ نزديك‌ شدند. وي‌ در ادامه‌ به‌ همين‌ دو دليل‌، معتقد است‌ كه‌ آمريكا در فرايند جستجوي‌ دشمن‌ جديد، به‌ «اسلام‌» توجه‌ مي‌كند. زيرا اولاً «اسلام‌» را جايگزين ‌دشمن‌ قبلي‌ «ماركسيسم‌» مي‌كند و مي‌كوشد تا افكار عمومي‌ آمريكا را از اين‌ طريق‌ تحت‌تأثير قرار دهد و ثانياً رشد و توسعه ي‌ جنبش‌ سياسي‌ اسلامي‌، خواه‌ ناخواه‌ با پيدايش‌گروه هاي‌ افراطي‌ و خطر «مسلمانان‌ افراطي‌» هم راه‌ است‌.28

9. در چنين‌ وضعيتي‌ كه‌ آمريكا دچار خلأ  قدرت‌ بي‌رقيبي‌ و بي‌دشمني‌ شده‌ بود و از داخل‌ و خارج‌ در تنگ ناي‌ شديد بود، در خارج‌ زير فشار افكار عمومي‌ بود كه‌ نيروهايش‌ را از اروپا و «ناتو» خارج‌ كند و نيز از حضور در اقصي‌ نقاط‌ دنيا به‌ بهانه ي ‌مبارزه‌ با نفوذ شوروي‌ خودداري‌ ورزد؛ زيرا ديگر چنين‌ سوژه‌اي‌ وجود خارجي‌ ندارد. هم زمان‌ از داخل‌ نيز با مشكلات‌ جدي‌ روبرو بود؛ توجيهي‌ براي‌ بودجه ي سالانه‌ 200 تا270 ميليارد دلاري‌‌ هزينه‌هاي‌ نظامي‌ پنتاگون‌ نداشت‌ و شكاف ها و اختلاف هاي ‌غيرفعال‌ در حال‌ فعال‌ شدن‌ بودند و مواجهه‌ با پديده ي‌ زوال‌ تدريجي‌ عصبيت‌ به‌ روايت‌ ابن‌خلدون‌ آن‌ شده‌ بودند و شمارش‌ معكوس‌ آغاز شده‌ بود؛ «ناگهان‌ اقدام‌ احمقانه‌ و ناسنجيده ي‌ صدام‌ در اشغال‌ كويت‌ و سپس‌ واقعه‌ي يازده‌ سپتامبر و انفجار ساختمان هاي‌ تجارت‌ جهاني‌، فرصتي‌ استثنايي‌ براي‌ خروج‌ آمريكا از بن‌بست‌ فراهم‌ كرد».29 اقداماتي‌كه‌ در صفحه‌ي پيچيده ي‌ شطرنج‌ سياست‌، به‌ جاي‌ ضرر رساني‌ به‌ آمريكا، نفع‌ و فرصت‌ رساند. آمريكائيان‌ نيز حداكثر بهره‌برداري‌ را از اين‌ اقدام‌ به‌ عمل‌ آوردند تا با بزرگ نمايي‌ ارتش‌عراق‌ را تا رده‌ي ارتش‌ چهارم‌ دنيا ارتقاء دهند و تهديد سلاح هاي‌ كشتار جمعي‌ عراق‌ را تهديدي‌ براي‌ صلح‌ جهان‌ نشان‌ دهند و يا واقعه‌ي سپتامبر و سازمان‌ القاعده‌ را چنان‌ برجسته‌ سازند كه‌ «تروريسم‌» را جاي‌ «كمونيسم‌» به‌ مثابه‌ي دشمن‌ جديد بنشانند30  و هم چنان‌ «احساس‌ در راه‌ بودن‌» را به‌ مردم‌ آمريكا و هم‌پيمانان‌ سابق‌ خود القاء كنند. متأسفانه‌ اقدامات‌ نابخردانه‌ي القاعده‌ و سازمانهاي‌ مشابه‌ آن‌ در چچن‌ و مالزي‌ و اندونزي‌ هم چنان‌ ادامه‌ دارد و اين‌ اقدامات‌ هم چنان‌ ضرورت‌ حضور آمريكا در كشورهاي‌ دنيا و مداخله‌ در مناطق‌ گوناگون‌ را براي‌ آمريكا توجيه‌ مي‌كند. همچنان‌ اين‌ اقدامات‌ پديدة‌ «اسلام‌ترسي‌»31 را در نزد افكار عمومي‌ دنيا دامن‌ مي‌زند و به‌ وجهه‌ي عمومي‌ مسلمانان ‌جهان‌ لطمه‌ وارد و آن‌ را خدشه‌دار مي‌كند.32 در صورت‌ صحت‌ انتساب‌ عمليات‌ انفجارقطار در اسپانيا در فروردين ماه 1383 باز هم‌ اين گونه‌ اقدامات‌ سوخت‌ لازم‌ براي‌ موتور مداخلات‌ و تجاوزات‌بلامنازع‌ آمريكا فراهم‌ مي‌كند. حتي‌ مواضع‌ اروپاييان‌ را به‌ آمريكا نزديك‌ مي‌سازد؛ زيرا مكانيسم‌ دشمن‌ مشترك‌ چنين‌ امري‌ را پيش‌بيني‌ مي‌كند كه‌ القاعده‌ به‌ مثابه‌ي دشمن‌مشترك‌ عملاً اروپا و آمريكا را به‌ هم‌ نزديك‌ و هم‌پيمان‌ مي‌كند و شكاف‌ و اختلاف ‌اروپا و آمريكا به‌ فراموشي‌ سپرده‌ مي‌شود.

10. در وضعيت‌ جنگ‌ سرد دو دشمن‌ آمريكا و شوروي‌ و اقمار دوگانه‌ي آنان‌ هريك‌ از دو قدرت‌ و اقمارش‌ مزاحمتي‌ براي‌ قطب‌ و رقيب‌ مقابل‌ ايجاد مي‌كرد. در هراقدام‌ و تصميمي‌ بايد برآوردي‌ از واكنش‌ رقيب‌ مي‌داشت‌. بنابراين‌ هر يك‌ از دو ابرقدرت‌ در راه‌ ترك تازي‌ خود با مانع‌ بزرگي‌ به‌ نام‌ مزاحمت‌ قطب‌ رقيب‌ مواجه‌ بود. در واقع‌ هر يك‌ از دو ابرقدرت‌ و اقمارشان‌ به‌ مثابه‌ي دشمن‌ مشترك‌ ديگري‌ درآمده‌ بود و انرژي‌ متراكم‌ خود را عليه ديگري‌ تخليه‌ مي‌كرد. در چنين‌ وضعيتي‌ گويي‌ دو دشمن‌مشترك‌ وجود داشتند و هريك‌ سعي‌ در محدود كردن‌ حوزه‌ي قدرت‌ ديگري‌ داشت‌ و برمبناي‌ قواعد «تئوري‌بازي ها» با يك ديگر در حال‌ رقابت‌ بودند. امام‌ سجاد(ع‌) در قالب‌لسان‌ دعا و در يك‌ متن‌ عرفاني‌ چنين‌ وضعيتي‌ را به‌ تصوير كشيده‌ است‌. امام‌(ع‌) در باب‌ معطوف‌ شدن‌ انرژي‌ و توان‌ دشمنان‌ و مشركان‌ به‌ يك ديگر و اشتغال‌ خاطر و رفتار آنان‌ به‌ يك ديگر موجب‌ انصراف‌ توجه‌ و رفتار آنان‌ نسبت‌ به‌مسلمانان‌ مي‌شود. امام‌ سجاد(ع‌) مشابه‌ تعبير «اللهم‌ اشغل‌ الظالمين‌ بالظالمين‌» در اين جا مي‌فرمايد:

«اللهم‌ اشغل‌ المشركين‌ بالمشركين‌ عن‌ تناول‌ اطراف‌ المُسلمين‌، و خُذهُم‌ْ بالنقص‌تنقُّصهم‌ و تَبَّطْهم‌ بالفُرقَة‌ِ عَن‌ الاحْتشادِ عليهم‌»33 «خداوندا! مشركان‌ را از دست‌اندازي‌ به‌مرزهاي‌ مسلمانان‌ با مشغول‌ داشتن‌ آنان‌ به‌ يك ديگر، به‌ خودشان‌ واگذار و با كاستن‌ ازتعدادشان‌ از به‌ هلاكت‌ رساندن‌ و كاستن‌ مسلمانان‌ جلوگيري‌ كن‌ و با پراكنده‌سازي‌ ازاجتماع‌ و وحدت‌، از محاصره‌ شدن‌ مسلمانان‌ بازدار.»

امام‌ در جاي‌ ديگر در موضوع‌ تعامل‌ با دشمن‌ مي‌فرمايد: «اللهم‌... واجعل‌ لَه‌ُ شغلاً فيما يَليه‌ و عَجْزاً عما يُناويه»:34 «خداوندا... مشغوليتي‌ براي‌ او ايجاد كن‌ كه‌ با درگير شدن‌ در آن‌، از فكر دشمني‌ با ما ناتوان‌ شود.»

اگر بخواهيم‌ وضعيت‌ جهان‌ سوم‌ و جهان‌ اسلام‌ را در دوران‌ جنگ‌ سرد و نظام‌ دوقطبي‌ آمريكا و شوروي‌ بررسي‌ كنيم‌ با توجه‌ به‌ مشغول‌ بودن‌ ظالم‌ اول‌ (آمريكا) به‌ ظالم ‌دوم‌ (شوروي‌)، فضايي‌ و فرصتي‌ براي‌ تنفس‌ و آسودگي‌ خاطر مسلمانان‌ ايجاد مي‌شود. با فروپاشي‌ شوروي‌، منافع‌ ملي‌ و اسلامي‌ كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌ بيشتر در مخاطره ‌قرار گرفت‌. اين‌ بار آمريكائيان‌ براي‌ دوام‌ و بقاء و هويت‌ خود در صدد شناسايي‌ دشمن‌ مشترك‌ ديگري‌ بودند و امام‌ سجاد(ع‌) از خداوند مي‌خواهد كه‌ چنين‌ وضعيتي‌ رخ‌ ندهدكه‌ دشمنان‌ به‌ جاي‌ آن كه‌ يكي‌ ديگري‌ را دشمن‌ مشترك‌ قرار دهد، مسلمانان‌ را دشمن‌مشترك‌ خود قرار دهند. امام‌ از خداوند مي‌خواهد كه‌ ما دشمن‌ مشترك‌ دشمنان‌ نشويم‌. بلكه‌ دشمنان‌ از درون‌ از باب‌ اللهم‌ اشغل‌ الظالمين‌ بالظالمين‌ به‌ يك ديگر مشغول‌ شوند و با تقسيم‌ انرژي‌ و توجه‌، از دشمني‌ با مسلمانان‌ انصراف‌ پيدا كنند. از همان‌ فرداي‌ فروپاشي ‌شوروي‌ كاملاً آشكار بود كه‌ كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌ با وضعيت‌ دشوارتري‌ روبرو خواهند شد؛ آيا آنان‌ درك‌ روشني‌ از سطح‌ تحليل‌ نظام‌ بين‌الملل‌ داشته‌اند؟ آيا تبعات‌ آن‌ را در تهاجم‌ به‌ دو كشور مسلمان‌ افغانستان‌ و عراق‌ نديده‌اند؛ تا آنجا كه‌ آمريكا بدون‌ توجه‌ به‌ مصوبات‌ شوراي‌ امنيت‌ و مخالفت‌ همه‌ قدرتهاي‌ منطقه‌اي‌ به‌ عراق‌ حمله‌ كرد. آيا سركوب‌ قهرآميزتر فلسطينيان‌ توسط‌ اسرائيل را مشاهده‌ نمي‌كنند؟ همه ي ‌اين‌ها نتيجه‌ي فروپاشي‌ شوروي‌ به‌ مثابه‌ي دشمن‌ مشترك‌ و جابه جايي‌ كشورهاي ‌مسلمان‌نشين‌ به‌ جاي‌ شوروي‌ سابق‌ است‌. آمريكا اقدامات‌ خود را در زير نام‌ زيباي‌«اصلاحات‌ در طرح‌ خاورميانه‌ي بزرگ‌» دنبال‌ مي‌كند.35  اقدامي‌ كه‌ آشكارا خشم‌ كشورهاي ‌عربي‌ و اسلامي‌ را برانگيخته‌ است‌.36 اولين‌ دست آورد دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ جهان‌ اسلام‌براي‌ آمريكا، اتحاد و تقويت‌ هم بستگي‌ كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌ است‌. درصدي‌ از اين‌ اتحاد ناخواسته‌ محقق‌ شده‌ و خواهد شد. اما مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ احساس‌ «نهادينه‌» شود و متكي‌ به‌ يك‌ استراتژي‌ از سوي‌ استراتژيست‌هاي‌ جهان‌ اسلام‌ شود.

اقدامات‌ بي‌ملاحظه‌ و قلدرمآبانه‌ و لوتيان گونه ي دولتمردان‌ آمريكايي‌ چندي‌ است‌كه‌ در نزد ساير قدرت‌هاي‌ منطقه‌اي‌ توليد هراس‌ كرده‌ است‌. آمريكائيان‌ با اقداماتي‌ چون‌ اشغال‌ عراق‌ مي‌خواهند اين‌ احساس‌ را حفظ‌ كنند كه‌ مركز جهان‌ هستند؛ اما هراس‌،آفرينده ي وزن‌ متقابل‌ ديپلماتيك‌ و سياسي‌ است‌.37 يعني‌ هراس‌ ايجاد شده،‌ خود به‌ خود قدرت‌هاي‌ منطقه‌اي‌ را به‌ يك ديگر متصل‌ مي‌كنند تا با ائتلاف‌ خود بتوانند وزن‌ مقابلي ‌ايجاد كنند. اقداماتي‌ كه‌ بايد در ميان‌ قدرت هاي‌ منطقه‌اي‌ جهان‌ اسلام‌ بر اساس‌ رفتار رفلكسي‌ و احساس‌ خطر از مخاطرات‌ بالفعل‌ ايجاد شود.38

 

نتيجه‌گيري‌

1. دشمن‌، رقيب‌، مخالف‌ و مزاحم‌ يا تهديدات‌، مخاطرات‌ و نگراني ها يكي‌ از اركان‌ هر تصميم‌گيري‌ سياسي‌ و تجزيه‌ و تحليل‌ سياسي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. دگرگوني‌ و جابجايي‌ مصداق‌ اين‌ دشمن‌ مشترك‌ در گذر ايام‌ و تحول‌ دوران‌ موجبات‌ دگرگوني‌ در معادلات‌ قدرت‌ و تغيير مهره‌ها در صفحه‌ي شطرنج‌ سياست‌ ملي‌، منطقه‌ و جهان‌ مي‌شود. درصد بسيار بالايي‌ از وقت‌، انرژي‌ و تفكر و عمل‌ ما به‌ طرح ها، توطئه‌ها و رفتار سياسي ‌دشمنان‌ و رقبا اختصاص‌ دارد.

2. به‌ رغم‌ پديده ي‌ منفي‌ دشمني‌ و رقابت‌، اين‌ پديده‌ تبعات‌ مثبتي‌ نيز دارد. از جمله، ‌آن كه‌ دشمن‌ مشترك‌ براي‌ يك‌ ملت‌، گروه‌، حزب‌، يا تمدن‌ و فرهنگ‌، هم راهي‌، وحدت ‌و هم دلي‌ به‌ دنبال‌ مي‌آورد. تهديدات‌ دشمن‌ كه‌ متوجه‌ همه‌ي عناصر يك‌ كشور، حوزه ي ‌تمدني‌ مي‌شود موجب‌ انسجام‌ و تقويت‌ هم بستگي‌ دروني‌ و در نتيجه‌ «وحدت‌» آنان ‌مي‌شود. بنابراين‌ دشمن‌ به‌طور ناخواسته‌ وحدت‌آفريني‌ مي‌كند. هويت‌ و ضديت ‌مي‌آفريند، معنابخشي‌ و هدف‌بخشي‌ مي‌كند و  توليد انرژي‌ براي‌ ادامه‌ي حركت‌ و احساس‌ در راه‌ بودن‌ القاء مي‌كند و فراموشي‌ اختلافات‌ در جبهه‌ي دروني‌ تحت‌ تأثيردشمني‌ و تهديدات‌ بيرون‌ از ديگر تبعات‌ خير اين‌ دشمن‌ است‌.

3. تبعات‌ روان شناختي‌ آن‌چنان‌ مفيد است‌ كه‌ گاه‌ با غيبت‌ يك‌ دشمن‌ واقعي‌، استراتژيست‌ها براي‌ تداوم‌ انسجام‌ يك‌ دشمن‌ فرضي‌، دشمن خيالي‌ مي‌سازند و آن‌ را به‌ جامعه ‌القاء مي‌كنند. همان‌ كاري‌ كه‌ نظريه‌پردازان‌ آمريكايي‌ براي‌ پر كردن‌ خلأ قدرت‌ متعاقب ‌فروپاشي‌ شوروي‌ پيوسته‌ به‌ صور مختلف‌ در دستور كار خود قرار داده‌اند. جهان‌ اسلام‌ با توجه‌ به‌ حضور دشمني‌ استعمار در دو سه‌ قرن‌ گذشته‌ و با توجه‌ به‌ پديده‌هايي‌ چون ‌اسرائيل‌ و اخيراً هجوم‌ آمريكا به‌ افغانستان‌ و عراق‌ و اعلام‌ آغاز جنگ‌ صليبي‌ جديد از سوي‌ بوش‌ عملاً از چنين‌ موهبت‌ دشمن‌ مشترك‌ بالفعل‌ برخوردار گرديده‌ است‌. با فعال‌كردن‌ اين‌ عنصر در ضمير ناخودآگاه،‌ مسلمانان‌ مي‌توانند به‌ انسجام‌ و وحدت‌ دست‌ يابند و با اتصال‌ قطره‌ها، قدرت‌ جديدي‌ شكل‌ گيرد.

4. دشمن‌ مشترك‌ در عين‌ حال‌، انگيزه‌اي‌ براي‌ تلاش‌ و احساس‌ در راه‌ بودن‌ و زنده‌ نگه‌ داشتن‌ عصبيت‌ كه‌ خود عامل‌ تمدن‌سازي‌، غلبه‌ و كشورگشايي‌ و پيشرفت‌ هر فرهنگ‌، تمدن‌ و سلسله‌ و دولتي‌ است‌. شايد عدم‌ توجه‌ به‌ همين‌ ضرورت‌ از سوي‌ مسلمانان ‌موجبات‌ ركود آنان‌ پس‌ از پيروزي‌ در جنگ‌هاي‌ صليبي‌ و شكست‌ دادن‌ آنان‌ بود. زيرا از آن‌ لحظه‌ به‌ بعد مسيحيان‌ صليبي‌، به‌ دنبال‌ رفع‌ و تسلاي‌ احساسات‌ جريحه‌دار شده‌ ي خود با قدرت مند شدن‌ بودند. در حالي‌ كه‌ براي‌ مسلمانان‌ پيروز غروب‌ دشمن‌ مشترك‌ و از بين ‌رفتن‌ آن‌، آغاز دوران‌ در جا زدن‌ و رخوت‌ و سستي‌ ورزيدن‌ شد. دشمن مشترك مي‌تواند فرضيه‌اي براي عقب‌ماندگي باشد.

5. وحدت‌ مبتني‌ بر واقعيت‌هاي‌ بيروني‌، يك‌ وحدت‌ استراتژيكي‌ است‌. وحدت‌ بر سر آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ نبايد باشد و موضوعي‌ سلبي‌ است‌؛ اين‌ وحدت‌ مي‌تواند مقدمه‌اي‌ باشد تا در توالي‌ منطقي‌ به‌ وحدت‌ غايي‌ و وحدت‌ در اهداف‌ ايجابي‌ بينجامد. مسأله‌ي اساسي‌، وحدت‌ عليه‌ دشمن‌ مشترك‌ است‌ كه‌ بالفعل‌ به‌ دو كشور مسلمان‌ تهاجم‌كرده‌ است‌ و كشورهاي‌ بيست‌گانه‌ي ديگري‌ در فهرست‌اند.

6. مسلمانان‌ بايد با درك‌ درست‌ وضعيت‌ نظام‌ بين‌الملل‌ به ويژه‌ بر مبناي‌ معيار دشمن‌ مشترك‌ و جابه جايي‌هايي‌ كه‌ در آن‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ و جستجوي‌ دشمنان ‌فرضي‌ و خيالي‌، از دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ آمريكا اجتناب‌ ورزند. از دست‌ زدن‌ به‌ اقداماتي‌كه‌ بدون‌ محاسبات‌ پيچيده‌ باشد و موجب‌ سود بردن‌ حريف‌ در صفحه ي‌ شطرنج‌ بزرگ‌ سياست‌ مي‌شود، اجتناب‌ ورزد. اقدامات‌ صدام‌ و القاعده‌ و ساير افراط‌كاري‌ها همگي‌ در نهايت‌ به‌ سود آمريكائيان‌ تمام‌ مي‌شود.

7. كشورهاي‌ مسلمان‌نشين‌ بايد ضمن‌ توجه‌ به‌ تبعات‌ روان شناختي‌ سياسي‌ مقوله ي ‌«دشمن‌ مشترك‌»، از واقعيت‌ و تهديدات‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ دشمنان‌ در غيبت‌ شوروي‌ سابق ‌بهره‌مند و ضريب‌ هم بستگي‌هاي‌ خود را افزايش‌ دهند و در عين‌ حال‌ بكوشند تا از دشمن‌ مشترك‌ شدن‌ بپرهيزاند و ملهم‌ از دعاي‌ امام‌ سجاد(ع‌) جبهه‌هاي‌ دروني‌ آنان‌ را از باب‌ مشغول‌ كردن‌ ظالم‌ به‌ ظالم‌، به‌ يك ديگر مشغول‌ سازند و دشمن‌ مشترك‌ نشوند و بلكه ‌ديگراني‌ از جنس‌ ظالمان‌ را دشمن‌ مشترك‌ قرار دهند. بنابراين‌ از يك‌ سو وضعيت‌ لوتيان‌گونه‌ در سطح‌ نظام‌ بين‌الملل‌ را درياب اند. احساس‌ اين‌ مخاطرات‌، آنان‌ را به‌ يك ديگر نزديك‌تر مي‌كند.

8. نظريه ي «دشمن مشترك»، توجيه گر عدم وحدت جهان اسلام و جهان عرب هم هست. اگر كشورهاي مسلمان‌نشين بر مبناي دشمن مشترك بخواهند به اتحاد يا ائتلاف برسند، بايد واقعاً چنين تهديد يا احساس تهديدي نسبت به جريان برون‌تمدني و غيراسلامي وجود داشته باشد. اما واقعيت اين است كه در دنياي مسلمان‌نشين، بيشتر نگراني هاي امنيتي كشورها از ناحيه ي ديگر كشورهاي مسلمان‌نشين است. چه در ميان اعراب و چه در ميان ايران و تركيه و اعراب.39 كشورهاي حوزه ي خليج فارس در گذشته از ايران انقلابي و پس از جنگ ايران و عراق، از عراق بيش از اسرائيل نگران بوده‌اند. تركيه بيشتر نگران جنبش‌هاي خودمختاري اكراد، عراق و سوريه بوده است تا اروپا و اسرائيل. بسياري از كشورهاي اسلامي با يك ديگر اختلافات مرزي دارند. موضوع قوميت‌ها يك منبع مهم تنش و اختلاف در ميان آنها است.40

به رغم اين نكات به نظر مي رسد اقدامات نابخردانه ي جورج دبليوبوش در حمله به دو كشور مسلمان افغانستان و بويژه عراق و نيز تهديد ساير كشورهاي اسلامي تحت عنوان برنامه ي اصلاحات در خاورميانه ي بزرگ و نيز عدم واكنش نسبت به تندروي هاي بي سابقه ي شارون در سركوب فلسطيني ها، آمريكا را در نقش يك تهديد مشترك براي كشورهاي مسلمان جلوه گر ساخته است و كشورهاي مسلمان حتي منهاي هويت مسلماني خود براي دفاع از تماميت ارضي و هويت و سرنوشت خود چاره اي ندارند جز اين كه به يك ديگر نزديك شوند و در قالب يك ائتلاف به مقابله با تهديدات مشترك به پردازند.

پي‌نوشت‌ها

 

1. بنگريد به مقالات احمد اشرف‌ و مجيد محمدي در باب «توهم توطئه» در فرهنگ ايرانيان.

2.  زبيگنور برژينسكي‌؛ شطرنج‌ بزرگ‌؛ ابرقدرت‌ آمريكا و ملازمات‌ ژئواستراتژيك‌، گزيده‌ي كتاب‌ در جام‌جم‌، 19/1/1382، شماره‌ي 833، ص‌ 8، ترجمه‌ي عباس‌ فتاح‌زاده‌.

3.  گي‌روشه‌، تغييرات‌ اجتماعي‌، ترجمه‌ي منوچهر وثوقي‌، تهران‌، نشر ني‌، ص13.

4.  زين‌العابدين‌ قرباني‌، علل‌ پيشرفت‌ اسلام‌ و انحطاط‌ مسلمين‌، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1361، ص‌ 98. عبدالعزيز سالم‌، تاريخ‌ عرب‌ قبل‌ از اسلام‌، ترجمه‌ي باقر حيدري‌نيا، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ وفرهنگي‌، 1380، ص‌ 311.

5.  بارنزوبكر، تاريخ‌ انديشه‌ي اجتماعي‌، از جامعه‌ي ابتدايي‌ تا جامعه‌ي جديد، ترجمه‌ و اقتباس‌ جواد يوسفيان‌، علي‌اصغر مجيدي‌، تهران‌، شركت‌ سهامي‌ انتشار، 1358، ص‌ 320

6. United Kingdom

7.  حسين‌ مؤنس‌، تاريخ‌ قريش‌، العصر الحديث‌، النشر و التوزيع‌، 1423ق‌./ 2002م‌.

8.  احمدرضا خضري‌؛ تاريخ‌ خلافت‌ عباسيان‌؛ از آغاز تا پايان‌ آل‌بويه‌، تهران‌، سمت‌، 1379، ص‌ 4.

9.  ابن‌خلدون‌؛ مقدمه‌ي ابن‌خلدون‌، جلد اول‌، ترجمه‌ي پروين‌ گنابادي، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، 1362، ص‌ 334.

10. همان‌، ص‌ 491ـ492.

11. براي‌ بررسي‌ بيش تر بنگريد به‌: استانلي‌اي‌ رنشون‌؛ روان شناسي‌ سياسي‌ جنگ‌ خليج‌ فارس‌؛ ترجمه‌ي جليل‌ روشندل‌؛ تهران‌، دفتر مطالعات‌ سياسي‌ و بين‌المللي‌، مقاله ي‌ زونيس‌، ص‌ 91ـ397.

12. عبدالعلي‌ قوام‌، گفت وگو با جام‌جم‌، 27/5/1381، ص‌ 8، ش‌ 656.

13. ابراهيم‌ يزدي‌، نياز به‌ دشمن‌؛ روزنامه ي شرق‌، 5/7/1382، شماره‌ي 26، ص‌ 5.

14. Carthage

15. Scipion

16. Polybe

17. ژان‌ كريستف‌روفن‌، امپراتوري‌ و بربرهاي‌ جديد، احمد نقيب‌زاده‌، مجله‌ي حقوق‌ و علوم‌ سياسي ‌دانشگاه‌ تهران‌، شمارة‌ 28، آذر ماه‌ 1370.

18. بنگريد: ابراهيم‌ برزگر; ره يافتي‌ روان شناختي‌ سياسي‌ به‌ نقش‌ رسانه‌ها در صلح‌، كنگره ي ائتلاف‌ خبرگزاري ها در صلح‌، 1380.

19. ارسطو، سياست‌، ترجمه‌ي حميد عنايت‌، تهران‌، 1364، كتاب‌ پنجم‌، بند 5، ص‌ 229.

20. سيدمهدي‌ حسيني‌؛ نگاهي‌ به‌ اهداف‌ و برنامه ي‌ استراتژيك‌ آمريكا در فرايند تحول‌ نظام‌ بين‌الملل‌؛ دوازدهمين‌ كنگره ي بين‌المللي‌ خليج‌ فارس‌، تهران‌، دفتر مطالعات‌ سياسي‌ و بين‌المللي‌، اسفند 1381، به‌ نقل‌ از جام‌جم‌، 21/1/82، ص‌ 8.

21. همان‌.

22. همان‌

23. ساموئل‌ هانتينگتون؛ رويارويي‌ تمدن ها؛ ترجمه‌ي مجتبي‌ اميري‌، تهران، مركز چاپ و انتشارات امور خارجه، 1381.

24. Samuel P. Huntinton; K. American Changing Strategic; Interestsk Survial, 33, Jan- Feb, pp. 12-13.

25.  ژان‌ دانيال‌؛ اسلام‌گرايي‌ جانشين‌ كمونيسم‌؛ ترجمه‌ي زهرا رهباني‌؛ بولتن‌ شماره ي‌ 69، دفتر مطالعات‌ سياسي‌ و بين‌المللي‌، سال‌ هفتم‌، فروردين‌ 1372، ص‌ 69.

26. ريچارد نيكسون‌، فراسوي‌ صلح‌، روزنامه‌ي اطلاعات‌، يكشنبه‌ 21/3/1374، ص‌ 12.

27. نيكي‌كدي‌، مارك‌ گازيوروسكي‌؛ نه‌ شرقي‌ نه‌ غربي‌ (روابط‌ خارجي‌ ايران‌ با آمريكا و شوروي‌)؛ ترجمه ي ابراهيم‌ متقي‌ و الهه‌ كولايي‌، تهران‌، نشر مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌، 1379، ص‌ 216.

28. ابراهيم‌ يزدي‌، نياز به‌ دشمن‌؛ روزنامه‌ي شرق‌، شماره ي‌ 26، 5/7/1382، ص‌ 5.

29. همان.

30. عبدالعلي‌ قوام‌؛ تروريسم‌ به‌ جاي‌ كمونيسم‌؛ استراتژي‌ دشمن‌سازي‌ در آمريكا، جام‌جم‌، 27/5/1381،ش‌ 656، ص‌ 8.

31. Islamphobia

32. فادي‌ اسماعي‌؛ پديده‌ي اسلام‌ترسي‌، ترجمه‌ي پرويز شريفي‌، بولتن‌ ماهانه‌ي اسلام‌ و غرب‌، وزارت‌ خارجه‌، سال‌ اول‌، پيش‌شماره‌ي دوم‌، مرداد ماه‌ 1376، صص‌ 33ـ40. به‌ نقل‌ از مجله‌ي «الديبلوماسى‌»، سال‌ دوم‌، شماره‌ ي 5، ژوئن‌ 1997.

33. امام سجاد(ع‌)؛ صحيفه ي‌ سجاديه‌، ترجمه‌ و شرح‌ علينقي‌ فيض‌الاسلام‌، تهران‌، 1375ق‌. دعاي‌ 14، فراز6، ص‌ 106.

34. همان‌، دعاي‌ 17، فراز 10، ص‌ 184.

35. متن كامل طرح خاورميانه ي بزرگ در شرق، ويژه‌نامه ي نوروز 1383، ص 20.

36.  مانند اعتراض‌ كشورهاي‌ عربي‌ در اجلاس‌ سران‌ كشورهاي‌ اتحاديه‌ عرب‌ در قاهره‌، اسفند ماه ‌1382.

37. گفت وگوي اشپيگل با امانوئل‌تود تاريخ دان‌ فرانسوي‌ مندرج‌ در روزنامه‌ي ايران‌، شماره ي‌ 2426، مورخ ‌16/1/1382، ص‌ 15.

38. اشاره‌ به‌ نطق‌ جرج‌ دبيلو. بوش‌ پس‌ از حمله‌ به‌ نيويورك‌ و واشينگتن‌ در سپتامبر 2001.

39. محمود سريع‌القلم؛ سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران؛ بازبيني نظري و پارادايم ائتلاف؛ تهران، مركز تحقيقات استراتژيك، 1379، ص 113ـ112.

40. همان، ص 115.

0 نظر